ديوانه عشق

     

من واله و ديوانه معشوقم ، او رفت و مرا تنها گذاشت ، با اين بی مهری و بی وفائی چه کنم ، اندرجمال يار خيره گشتم و مدهوشم نمود ، عجب سحری داشت نرگس زيبايش چه فتنه ها که برپا نکرد ، هزاران فتنه و نيرنگ از دايره دوستدارنش برخاست ، دنياو هستی دگرگون گشت ، شيدائی و مفتونی به اوج خود رسيد . ناله ها و گريه هايم غوغا می کرد چنان حالی داشتم ، حسرت لحظه هائی می کشيدم که با معشوق بسر می بردم ، چه زود گذشت آن ايام ، چون ابر در بهاران . دلربايم تورفتی ولی مهرت در دلم باقی ماند و هرگز فراموشت نمی کنم ، با تو بودن يعنی همه چيز ، با تو بودن يعنی شادی و نشاط ، خنده های دلنشين ، سخنان نغز و زيبا ، نغمه های آسمانی ، کلام شيوا و مسرت بخش و بيدارکننده همه و همه با تو آهنگ زندگی را می سرايند . نمی دانم چرا چنين است ، چرا در سرشت انسان عشقی وجود دارد ، چرا انسان بايد عاشق شود و دوست داشته باشد و به دنبال کام گرفتن از محبوب دلربايش باشد مگر زيبا رويان چه دارند به نظر بنده حقير سوالات مربوطه پاسخی ندارند هرکسی به تعبيرخودش چيزهائی گفته است ولی قانع نشده ام.

هرکه دمی دارد از انفاس او       ميشنود تا به قيامت خروش

/ 0 نظر / 4 بازدید