مــــلامـــت

 

سرزنشگری ملامتم می کرد ، دلم پر از خون شده بود اختيار خودر ا از دست داده بودم به عالم و آدم می نگريستم ، اوضاع و احوال به گونه ای ديگر بود ، فرقت و تنهايی آزارم می داد ، گويی کسی در اطرافم نبود همه ازمن بيگانه شده بودند . دوستان و ياران در خلوتی ديگر بسر می بردند ، من کجا و ياران با وفا کجا ؟ تيغ برنده روزگار برسرم سنگينی می کرد دشمن جفاکارتير خودرا به سوی من نشانه کرده بود از هرطرف به سويم گلوله های آتشين هجوم می آوردند و همه وجودم را در آتش می سوزاندند، راستی در اين موقعيت حساس چه کار می توانستم بکنم ، قدرت دفاعی خودرا از دست داده بودم ، من و من نوعی قربانی چه چيزی شده ايم ، طغيان و سرکشی هم اندازه ای دارد ، زخارف دنيا چه ارزشی دارد که بخاطر آن اين همه به همديگر می تازيم و حقوق قانونی همديگر را پايمال می کنيم ، مگر چقدر عمر خواهيم کرد به چه چيزی تعلق و دلبستگی داريم ، آيا تعلقات مادی می تواند پاسخگوی نيازها و عطش های درونی ما باشد نمی دانم ، زمانه به جفای خود ادامه می دهد محروميت ها به اوج خود رسيده است ، فقر معنوی خطرناکتر از فقر مادی است ، اگر اعتقاد درونی خودرا از دست بدهيم زندگی را به جز خواب و خوراک چيزی تلقی نخواهيم کرد ، اينگونه انديشيدنها و عمل کردنها باعث می گردد که ما هويت و اصالت خودرا از دست بدهيم و بخاطر نيازهای کاذب دنيوی ملعبه غارتگران شويم ، تاکی با يد اينگونه زندگی کنيم ، متاسفانه در اين دنيای ماتم زده و آلوده به ريا و فريب ، کسی ارزش دارد که قدرت بيشتری داشته باشد ، و ثروت و دارائی از هر طريقی که احراز شده باشد سبب محبوبيت انسانها شده است اگر کسی دارای پست و مقام و ثروت و مال فراوان باشد ، حرف او حرف منطقی و حق تلقی می گرددگرچه از معلومات و تجربه کافی بی بهره باشد .

بادوست باش گرهمه آفاق دشمنند   کو مرهم است گر دگران نيش می زنند

/ 1 نظر / 5 بازدید