می سوزم

       

 

افتان و خيزان به عالم بالا نگريستم ، تصوير وجود تو درذهنم تداعی می کرد ، تورا در همه جا می ديدم درآسمان و درزمين ، درزمزمه آبشاران ، در قطرات ريز شبنم صبحگاهی ، درشکفتن غنچه ها، در سرخی لاله های گلگون ، درموسيقی سحر انگيز گلها و گياهان ، در طبيعت زيبا و دوست داشتنی ، هرلحظه خودم را به تو نزديک می کردم اما تو از من فرارمی کردی و من همچنان به دنبالت می آمدم ولی رخ زيبايت را از من پنهان می کردی نمی دانم چه رازی وجود دارد سر درنمی آورم ، هرچه که باشد از شيرينی و حلاوت خاصی برخورداراست ، چه بهتر که مداوم در فراق تو بسوزم ، لذت زندگی همين است و بس ، اگر سوختن ها نباشد همه چيز تکراری و خسته کننده می شود . اگر ما به گلزاری برويم درآن گلزار گلهای زيبا و متنوعی را خواهيم ديد ، مدتها حيران و مبهوت به آنها تماشا خواهيم کرد تک تک آنهارا از نظر خواهيم گذراند درمرحله اول جذاب و دوست داشتنی هستند بعداز اندکی تماشاکردن برايمان تکراری می شود به دنبال منظره جديدی می گرديم ، اين عمل را مرتب ادامه می دهيم تمام مناظر زيبا را يک به يک می نگريم ، ديگر چيز جديدی وجود ندارد حس تنوع طلبی ما ارضا نمی گردد، دچار افسردگی می شويم ، اين همان راز است که مارا از افسردگی نجات می دهد چون که برای ما مجهول است و ما به دنبالش هستيم ولی او نمی خواهد خودش را آشکار کند اگر چنين باشد همه چيز تمام می شود ، لذت حيات در جستجوی معشوق و انتظار وصال است ، اين سوختنها و شعله های درونی بايد ادامه داشته باشد ، عطش وصال دروجود آدمی زوال ناپذير است ، در هر مکتب و مرامی نيز باشيم اين عطش سوزنده دروجودمان همچنان شعله وراست و بدنبال چيزی می گرديم ، عشق به آن چيز مارا همچنان اميدوارو خلاق نگه داشته است  .

وه که در عشق چنان می سوزم      که به يک شعله جهان می سوزم

شمع وش پيش رخ شاهــد يار      دمبدم شعله زنان مــــی سوزم

 

/ 0 نظر / 4 بازدید