دربستردرون بخش چهل و ششم

 

عاشق را ازخود چون غذا یابد رحیق      عقل آنجا گـــم  شود ای رفیق

عقل جزوی  عشق را منکـــر بود       گـرچه بنماید که صاحب سربود

زیــرک و داناست امانیست نیست        تافــرشته لانشد آهـــــــــــرمنیست

اوبقـــــول و فعــل یا رمابــــــــــــــود        چون به حکم حال آیـــــــــــــی لابود

لابودچون اونشد از هست نیست        چونک طوعا لانشد کرها بسیست

مقصود آن است که کمال حال عشاق چنان است که عقل ازادراک آن بازمی ماند زیرا عشق مانند امورعاطفی ووجدانی ، درحیطه ی تحلیل و تجزیه ذهنی درنمی آید و بنابراین عقل آن را نمی تواند ادراک کندو از این سبب عشق و احوال عاشقانه را منکر است و عشق را از جنس امراض عصبی و جنون می پندارد ولی از آنجا که عقل معانی را ادراک می کند گاهی هم به نظررازدان و صاحب سر می آید آنگاه به اشارت می گویدکه شرط ادراک عشق و آثار شگرف آن ، از سرهستی خود برخاستن و درمعشوق فانی شدن است و عقل بدین حالت نرسیده است و مانند ابلیس است که چون خویشتن بینی کرد از درجه ی فرشتگی بپای شیب دیوی و اهریمنی افتاد ، آری عقل درگفتار و کرداربیرونی یارو مددکارماست ولی او به عالم حال راه ندارد و نسبت به دل و احوال قلبی هیچ و معدوم است اما نیستی او به معنی موت اختیاری نیست که نردبان بقا و جاوید زیستن است زیرا موت طبیعی که بدون اراده روی می دهد هرزنده ای را شامل و حکمی عام است و چون اراده و طلب در آن دخیل نیست بناچارموجب کمال نفس نیز نمی شود .

 

نقل از صفحه817-818--  از کتاب شرح مثنوی شریف جلد سوم جزنخستین از دفتر اول تالیف بدیع الزمان فروزانفر ، انتشارات زوار

 

رحیق : باده ناب وصافی ، بهترین شراب

نیست : معدوم ، درحال وصفی و نیز فعل منفی است

طوعا و کرها : خواهی نخواهی ، خواه ناخواه

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید