ازدردرآمدی و من از خود بدرشدم

       

 

برخود مشغول بودم دردرون خود سيرو سفر می کردم ، و به پديده های عالم هستی می نگريستم و تمام زيبايي های موجود را از زير ذر بين می گذراندم هرکدام از نمودهای عالم حرفهای زيادی برای گفتن داشتند ، و به زبان بی زبانی اسرار متفاوتی را بيان می کردند ، با مشاهده آن گره بعضی از ابهامات گشوده می شد عجب اوضايي بود ، بلبلان رقص کنان در کنار جويباران مشغول خواندن آواز خود بودند کبوتران هستی نغمات شور انگيز بهشتی  ترنم می کردند . نسيم زيبای بهاری برگهای سرسبز درختان را به لرزش در آورده بود در لابلای آنها انواع و اقسام حشرات موذی مشغول تغذيه خود بودند ، نقاش طبيعت جلوه های زيبايي را ترسيم نموده بود ، من سرگشته و حيران از درون تا برون همه سمع و بصر شده بودم به جستجوی خود ادامه دادم تا واقعيت های هستی را دريابم کاری به کاروان هستی نداشتم ، همچنان به رويای خود سرگرم بودم حالت عجيبی داشتم ، اکسير عشق در وجودم رخنه پيدا کرده بود اما قدرت رفتن به کوی دوست را نداشتم اندکی به پای رفتم دمی به سر ، با اين وجود بازهم سر درگم ، اگر توجهی از او نباشد ما هيچ ايم و هيچ ، درد اشتياق وجودم را می سوزاند گاهگاهی شعله های آن را با خود می ديدم همچنان در خاموش و روشن بود اين روشنايي و خاموشی همانند رقص نور به مسيرخود ادامه می داد راه درازی در پی داشت از ميان دشتها و دمنها و کوههای صعب العبور عبور می کرد ، من ايستاده بودم ولی او درحرکت و جنبش ، با تلاش خود می خواست مرا به همراه خود ببرد او التفاتی به صيد من نداشت ولی من اسير کمند نظر شده بودم تا ببينم دلربای نازنينم چه می گويد ، لحظه ای به شبنم موجود در ميان گياهان و گلها خيره شدم تا اسراراورا در آنجا بيابم ، يافتنی هارا يافتم ولی به مراد خود نرسيدم . مهرم در پی او بود و گوشم با طنين آوايش هم آوا ، منتظر بودم ناگهان از دردر آمد من از خود بدرشدم .

ازدردرآمدی و من از خود بدرشدم         گويي کز اين جهان بجهان دگر شدم

گفتم به بينمش مگرم درد اشتياق         ساکن شود بديدم و مشتاق برشدم

ادامه ....                                                      برگشت به صفحه اصلی

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
فاطمه

سلام ممنون که سرزدين مطالب شما هم خوب است موفق باشی..

یوسف

سلام دوست خوبم! « خدايا: اين كلام مقدسی را كه به (ولتر درباره) روسو الهام كرده اي، هرگز از ياد من مبر كه: من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقايد تو فدا كنم!» دوست خوبم با نظرات زیبایت مثل همیشه مرا یاری کن موفق پیروز و پایدار باشید

دريا

با سلام به علی روحی عزیز.... ممنونم اومدي..... قشنگ نوشتی.... اين روشنايي و خاموشی همانند رقص نور به مسيرخود ادامه می داد راه درازی در پی داشت از ميان دشتها و دمنها و کوههای صعب العبور عبور می کرد ، من ايستاده بودم ولی او درحرکت و جنبش ، .............. شاد باشي.....

فاطمه

با سلام خوبين مطلبی که رام گذاشتين نشانه اينه که اون طرف خيلی خودخواه و ازخود راضيه ...

فاطمه

ديگه از اون شعرا و تفسيراش نميذاری ؟ سلام گلم خوبی ؟ من هم آپ کردم ...بیا و با حضورت شادم کن ... در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ... فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ... تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ... پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو ! نمی دانم ! منتظرتم...

فاطمه

سلام مرسيييييييييييی هيچ حرف دگری نيست که با تو بزنم تو نمی فهمی اندوه مرا ... اندوه من لحظه هایی ست که تک تک بغض می کنند و می شکنند ... می شکنند و عهد بر شکستن من می بندند ...