چرا و به چه دليل....

     

جوانی يکی از مهمترين نعمتهای زندگی است ، اگر بتوانيم در حد توانايی خود از نيروی جوانی بهرمند شويم و فرصتهای طلايی خودرا پی در پی به هدر ندهيم و با تدبير و درايت کامل به ناشناخته های پيرامون خود بنگريم و برروی آنها برنامه ريزی کامل و مدونی داشته باشيم ، و از ته دل با واقعيتهای عالم هستی برخورد کنيم ، و آنچه را که با حقيقت هم آواست آنرا مد نظر قراردهيم و حيات را به گونه ای ديگر تفسير و تبين کنيم ، ديگر جايی برای عدم رشد و تعالی وجود نخواهد داشت ، عواملی که باعث انحطاط و زوال ما می گردند نيروهای درونی سرکشی است که ما را به اين سو و آن سو، سوق می دهند و گرد غبار تکبرو خودخواهی را برچهره ما می پاشند، و سيمای جذاب مارا به سيمای آلوده  و پژمرده مبدل می سازند ، اگر نگرش خوبی داشته باشيم زندگی دنيوی را به جز لهو و لعب و بازيچه چيزی ديگر تلقی نمی کنيم و پنج روز عمرمان را با عاقبتی خوب سپری می نماييم ، خوشبخت و سعادتمند کسی است که عاقبت کاررا بنگرد و همه چيز را برای لحظه آنی نخواهد و اين را بداند که آينده ای نيز وجود دارد و موجودات جهان عبث و بيهوده خلق نشده اند ، همانطوری که ما در کارهای روزمره مان هرعملی را که انجام می دهيم برای آن برنامه ريزی خاصی داريم و رفتار و حرکاتمان را بخاطر وصول به هدفهايمان تنظيم می کنيم ، پس زندگی کردن هم همين است ، بنابراين مادر اين دنيايی فانی بی هدف رها نشده ايم بلکه تيرها و شهاب هايی مارا آماج خودقرارداده اند و ازما خواسته هايی دارند و نمی توانيم از خواهش آنها صرف نظر کنيم ، دوره شباب و جوانی ما پنج روزی بيش نيست و آن هم می گذرد ، به چه دليل نقد حال را ول کرده ايم و به دنبال نيسه افتاده ايم ، چرا پيش از اين فرصتهارا به هدر می دهيم ؟ اينهمه تاخير تا کی ؟ .. ذخاير بيشماری در وجود ما نهفته است و برای کشف و به فعليت رساندن آن بايد تلاش مضاعفی را داشته باشيم ، در غير اين صورت نيروهای درونی ما بلا استفاده باقی می مانند و بايستی آن را باخود به زير خاک ببريم ، چرا بايد چنين باشيم ؟ چرا نبايد همانند شمع نسوزيم و پروانه ها از ما بهره مند نشوند واقعا اينگونه حسادتها به چه درد می خورند ؟ ما در اين دنيا ماموريت ديگری داريم بايستی به نحو احسن ماموريت خودرا انجام دهيم تا با روی باز و گشاده به استقبال معشوق برويم ، دلبران دلربا عاشقانی را پسندند که مسئوليت و تکاليف محوله را به نحو مطلوب و با شوق و اشتياق خاص انجام داده باشند ، رسم عاشقی اين نيست که ما در لسان به معشوق اظهار ارادت نماييم ولی باطن و اعمالمان خلاف گفتارمان باشد ، معشوق از احوالمان آگاهی کامل دارد و مارا با اين وضع نابسامان به آستانش راه نمی دهد ، اگر خواهان وصاليم بايد لباس زيبای دامادی را برتن کنيم آری معشوق زيباست پس زيبايی و جمال را می پسندد.

ای که گفتی ديده از ديدار بت رويان بدوز    هرچه گويی چاره دانم کرد جز تقدير را

/ 1 نظر / 5 بازدید