ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥
 

 

با 30 روش

فرق است بين کارمندی که يک کاررا 30سال به يک روش انجام می دهد با کارمندی که آن کاررا هرسال با 30روش انجام می دهد .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

به خاطر او

فرق است بين کارمندی که فکر می کند او به خاطر ارباب رجوع در آن جا نشسته است با کارمندی که احساس می کند ارباب رجوع به خاطر او به اداره مراجعه کرده است .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

آموزگار

يک  کارمند آموزگاری است که با رفتار احترام آميز خود ، به ارباب رجوع درس اخلاق می دهد .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

قانون نمی گذارد

کارمندی ، وقتی درجايی گيرمی کرد بهانه می آورد و می گفت : قانون نمی گذارد .

کارمند ديگری وقتی به دنبال راه حلی بود ، می گفت :

حتما قانون راه حلی دارد .

مراجعين کارمند اول از قانون بيزارمی شدند و مراجعين کارمند دوم قانون را می ستودند .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

درحال خدمت

از سه کارمندی که متصدی انجام کار مشابهی بودند پرسيدند :

درحال انجام چه کاری هستيد ؟

اولی گفت : درحال نوشتن نامه ای هستم

دومی گفت : درحال همکاری با سازمان خودم هستم

سومی گفت : درحال حل مشکلی از مشکلات کشورم هستم

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

         ادامه ....                                                                                         برگشت به صفحه اصلی

 

 

 

 

 

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :