ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥

لذت زندگی

کارمندی می گفت : محل اداره ، خانه اول من است ، من بهترين ساعات روز را دراداره به سر می برم ووقتی نياز به استراحت دارم به خانه دوم خودم می روم .

آن کارمند خانه ی اول خودرا تميز نگه می داشت و درکنارخود همواره چندان گلدان گل نگهداری می کرد تا ضمن کار از طراوت زندگی لذت ببرد .

نقل  از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

حائل

کارمندی که بازنشسته شده بود درحال تحويل اموال ووسايل اداری به کارمند جوانی بود که به تازگی به جای او به اين سمت منصوب شده بود ، رو به آن جوان کرد و گفت :

کارمندی يعنی فرصت خدمت ، انگار ديروز بود که من اين ميز را تحويل گرفتم و هم اکنون درحال تحويل آن به تو هستم ولی خوشحالم که درطول خدمتم اين ميز نتوانست بين من و ارباب رجوع حائل شود ، ديروز اين ميز به دست من بود امروز به تو رسيد ه است و مطمئنا فردا دردست ديگری است ، سه چيز يادت باشد : خدمت ، خدمت ، خدمت ،

نقل  از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

عالی

گفتم : چه کنم که هميشه عالی باشم ؟

گفت :

لباس مرتب بپوش !

با مراجعين و همکاران محکم دست بده !

با افراد تماس چشمی داشته باش !

مهربان باش !

شفاف و دقيق صحبت کن !

نقل  از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

اعتبار

فرق است بين کارمندی که پست و مقام به او اعتبار بخشيده است با کارمندی که او به پست و مقام اعتبار داده است .

نقل  از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

            ادامه ...                                                                                                                     برگشت به صفحه اصلی                                              

 

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :