ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

هنر خلق خاطرات

درگوشه ای از شهر ، نوه ای از پدر بزرگ خود که زمانی کارمند بود پرسيد : کارمند کيست ؟

کارمند بازنشسته هرچه فکر کرد چيزی به يادش نيامد و فقط گفت : يعنی در استخدام سازمانی بودن ،

درگوشه ی ديگر شهر ، نوه ی ديگری اين سوال را از پدربزرگ خود که او هم کارمند بازنشسته بود بعمل آورد ، پدربزرگ شروع کرد به تعريف خاطرات ، از اتفاقاتی که درطول خدمت برايش به وجود آمده بود امروز نوه فرد اول به درستی نمی داند کارمند کيست ؟ ولی نوه ی فرد دوم می داند که دوران کارمندی يعنی فرصت خلق خاطرات خوب هم برای خود و هم برای ديگران .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا  تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

کارمند رشد يافته

پرسيدم : کارمند رشد يافته چه کسی است ؟

گفت : کارمندی که هرروز نسبت به گذشته خود آگاه تر و با معلوماترباشد .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکترغلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

روابط انسانی

نحوه ی برخورد افراد سازمان با ارباب رجوع است که نحوه ی برخورد ارباب رجوع با آن هارا مشخص خواهد کرد.

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

کارمند موفق

پرسيدم : چه تفاوتی بين کارمند موفق و ناموفق وجود دارد ؟

گفت : اولی کارهای سخت و دشواررا آسان می کند ، دومی کارهای آسان را سخت و دشوارمی سازد.

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

                  ادامه.......                                                                                                         برگشت به صفحه اصلی

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :