ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
 

ايستگاه زندگی

برخی ها شغل کارمندی را آخرين ايستگاه زندگی می پندارند و می گويند اين جا آخرين ايستگاه زندگی است ، و برخی ديگر اشتغال و کارمندی را اولين ايستگاه زندگی می دانند و می گويند از اين به بعد زندگی شروع می شود ، گروه اول سی سال را يک جور زندگی می کنند ، ولی گروه دوم هرروز را با يک شيوه خاص زندگی و کار می کنند .

آن چه که گروه اول و دوم را از هم متمايز می سازد سه چيز است : يادگيری ، ياد گيری ، ياد گيری .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

رستگاران

فرق است بين کارمندی که به خودش فکر می کند با کارمندی که به خانواده اش فکر می کند ، با کارمندی که به جامعه اش فکر می کند و کارمندی که درفکر کسب رضايت خداوند است ، اولی در ((من)) محبوس است ، ودومی درخانواده گير کرده است ، سومی سرمايه ای دارد به وسعت کشورش و چهارمی جزو نجات يافتگان است .

نقل از کتاب کارمند دانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

پيشنهاد

کارمندی توانست با دادن يک پيشنهاد خوب به سازمان نوبت يک ماهه ی مشتريان را به يک ساعت برساند وقتی علت موفقيت اورا پرسيدم گفت : مادرسازمان به دادن يک ماه نوبت برای مشتريان عادت کرده بوديم ، تا اينکه يک روز از خودم پرسيدم : واقعا برای پاسخگويی و اجرای عمليات چهقدر وقت لازم است ؟ با بخش کامپيوتر سازمان صحبت کردم ديدم فقط يک ساعت کافی است تا کار ارباب رجوع انجام شود.

آن کارمند وقتی شبها می خوابيد به فکر يک دقيقه ای کردن انجام کارها بود.

نقل از کتاب کارمند توانا و سازمان توانا تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 85

 

                 ادامه ...                                                                                                    برگشت به صفحه اصلی

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :