ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥
    •  غزل دهم

       

       

      دوش از مـسجد ســوی مـيخانه آمــدپيرمـا           چيست ياران طــريقت بعد از اين تدبيرمــا

      مـامـريدان روی سـوی قبله چون آريـم چون           روی ســوی خــانه خــمار دارد پـــيرمـا

      درخـــرابات طــريقت ما به هـم منزل شويم          کايــن چنين رفتست در عــهد ازل تقديرما

      عقل اگرداندکه دل دربندزلفش چون خوشست           عـــاقــــلان ديوانه گــردند ازپی زنجيرما

      روی خـــوبـت آيتی از لطف بـرما کشف کرد            زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسيرما

      بادل سـنگـينت آيا هــيچ درگــــيرد شبی           آه آتــشناک و ســوز ســينه شــبگيرمـا

      تيرآه ما زگـــردون بگذرد حــافظ خــموش          رحـــم کن بــرجان خود پرهيز کن از تيرما

      لغات:

      خرابات : ميخانه ، ميکده ، ويرانه ، خراب شدن صفات بشری و فنای وجود جسمانی را گويند ، خراباتی مرد کاملی است که از او معارف الهی بی اختيار صادر شود،خرابات اشارت به وحدت است اعم از وحدت افعالی صفات ذاتی ، خراباتی سالک عاشق لاابالی است که از قيد دوئيت و تمايز صفات رها شده افعال و صفات جميع اشيارا محو افعال و صفات الهی داند.

      خمار: می فروش ، شراب فروش ، خمار پيران کامل و مرشدان واصل را گويند ونيز احتجاب (در پرده شدن ، پنهان شدن ، در حجاب شدن ) محبوب است به حجابهای عزت و ظاهر شدن پرده های کثرت برروی وحدت و اين مقام تلوين (رنگ به رنگ ) سالک است ،خمارخانه و خم خانه عالم تجليات (روشنی و تابش ) را گويند که در قلب است و مهبط ( محل هبوط ، جای فرود آمدن) غلبات عشق را گويند

      ميخانه : ميکده ، محل عمومی برای می خوردن

      مريدان : اراده کنندگان ، خواهندگان ، ارادتمندان

      طريقت : سيرت ، حالت ، راه و روش ، مذهب ، طرائق جمع ، مراسم الله و احکام تکليفی است و طريق الله ، راه وصول الی الحق است.

      تدبير : به پايان کاری نگريستن و در آن انديشيدن ، برای انجام دادن امری فکر و دقت بکاربردن و توجه کردن

      تفسير : معنی کلامی را بيان کردن ، واضح و آشکار ساختن معنی سخن ، شرح و بيان

      تقدير : اندازه گرفتن ، اندازه چيزی را نگاه داشتن ، مقدر کردن ، قضا و فرمان خداوند ، نصيب و قسمت و سرنوشت که خداوند برای بندگان خود معين فرموده ، تقادير جمع

      زلف : موی مجعد در سر است و صوفيان کنايت دانند از مراتب امکانيه ( مجموع انسان و حيوان وجماد و نباتات) از کليات ، جزئيات ، معقولات ، محسوسات ، ارواح ، اجسام ، جواهر ( اصل و خلاصه چيزی ، آنچه قائم به ذات باشد ) اعراض (عرض : چيزی که دوام و بقا نداشته باشد آنچه که قائم به غير باشد ) و نيز کنايت از کفر و ظلمت است .

      ازل : هميشگی ، ديرينگی ، آنچه که اول و ابتدا نداشته باشد ، زمانی که ابتدا ندارد مقابل ابد ، ازلی : قديم ، دايم الوجودآنچه که ابتدا نداشته و هميشه بوده و خواهد بود.

      عهد : وفا ، ضمان ، امان ، مودت ، پيمان ، سوگند ،عهود جمع و نيز به معنی زمان و روزگار

      عقل : خرد ، قوه دريافت و ادراک حسن و قبح اعمال و تميز نيک و بد امور عقول جمع عقل

      آتشناک : دارای آتش ، آتشين ، سوزان

      دل : قلب ، عضو درونی بدن که مبدا دوران خون می باشد به معنی خاطر ، ضمير ، دل يک نقطه موهومی در مرکز وجود انسان و مرکز پخش تمام عواطف و احساسات عالی انسان است.

      شبگير : سحرگاه ، هنگام سحر ، حرکت بعد از نيمه شب و هنگام سحر از جائی به جائی ديگراست

      دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما        چيست ياران طريقت بعد از اين تدبيرما 

      شرح بيت

      راهنما و مرشد کامل مارا به سوی الی الله دعوت می کند و ما جويندگان حقايق هستی بايد به ارشادات و رهنمودهای سازنده آن پاسخ مثبت بدهيم و برای وصول به دريای بيکران حقيقت آمادگيهای لازم و کافی را در خويشتن بوجود آوريم و تدابيری اتخاذ کنيم و با دقت و درنگ کامل استعدادهای درونی را مورد ارزيابی قراردهيم و امکان گيرندگی حقايق را در خود تقويت نمائيم و خودرا از اعتقادات ظاهری و سنتی به مراتب عالی ربوبيت سوق دهيم زيرا ما از وجود لايزال الهی منفک گشته ايم و به اين خاکدان طبيعت افتاده ايم دير يا زود بايد بسوی او برگرديم .

      ما مريدان روی سوی قبله چون آريم چون           روی سوی خانه خمار دارد پيرما 

      شرح بيت

      وقتی که مااراده کنندگان و ارادتمندان طريق حق جهت راز و نياز به درگاه خداوندی به جانب قبله می ايستيم و از خداوند متعال خواهان روشنائی و نور هستيم و مي خواهيم دل خودرا از ظلمت و تاريکی به سوی روشنائی و نورانيت الهی سوق دهيم و با مجاهدت و تکاپو به سوی معشوق و معبود خود حرکت کنيم و با مشاهده حالات مرشد واقعی خود که همان انسان کامل و هدايت شده می باشد و به حال او غبطه می خوريم و از او می خواهيم با نور بصيرت خود مارا هدايت کند تا از هواجس نفسانی دست برداريم و خودرا مهيای وصال به معشوق سازيم .

      درخرابات طريقت مابهم منزل شويم           کاين چنين رفتست در عهد ازل تقديرما 

      شرح بيت

      در ويرانه های پهناورعشق چنين نوشته شده است که عاشقان ومريدان حق در سيرو سلوک الی الله همدم و هم منزل اند.  مونس و ياور همديگر شدن در طريق عشق و آزادگی ، يک امر کهن و قديمی است از بدو خلقت انسان در اين کره خاکی  ، حس همدمی و عشق ورزيدن به معشوق و محبوب وجود داشته ،  تازمانی که انسان در عالم هستی زندگی می کند عاشق شدن هم با او همراه است  ، انسان عاشق حجابهای ظلمت و تاريکی را از وجودش می زدايد و وجود پربرکت خويش را با فيض رحمانی آلوده می سازد .  و با الهام گرفتن از نور ربانی دل خودرا از آلودگی ها و رذايل پاک می سازد .  و شعله های فروزان ايمان و عاطفه را در دل خويش زنده می نمايد و با خود سازی و تطهير نفس زمينه های سعادت و خوشبختی را برای خود فراهم می سازد  . و با عبور از حيات طبيعی محض به حيات طيبه ( حيات معقول ) نايل می گردد . و خودبخود معارف الهی در دل او به غليان و جوشش در می آيد .  وديگران را نيز از آن فيض ربانی درونی بهره مند می سازد .  آری تقدير و سرنوشت خلقت انسان و هدف از آن فقط عاشق شدن است و بس.

      عقل اگر داند که دل در بندزلفش چون خوشست       عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما 

      شرح بيت

      احساسات تصعيد شده ،  انسان را مشتاقانه به طريق معشوق واقعی و مبداء لايزال آفرينش سوق می دهد.  انسان در پرتو احساسات آتشين و عارفانه بعد از تفکر و تعمق دقيق ،  به اين نتيجه نايل می گردد که از وجودی قائم به ذات خلق شده است .  و آنچه که در اطراف خودش مشاهده می نمايد همه آنها قائم به غيرند يعنی بعد از سپری شدن عمر واقعی آنها ، روبه زوال و نابودی خواهند رفت .  تنها وجود باريتعالی است که ازلی و ابدی است و هميشه باقی است ، دايره تفکر و عقل گنجايش اين را ندارد که حقايق را بخوبی در ک کند .  عقل در حد توان خود می تواند امورات خوب را از امورات بد تمييز دهد و به تنهائی نمی تواند واقعيات هستی را تجزيه و تحليل نمايد . مگر اينکه خودرا با عشق و احساسات تصعيد شده هم آهنگ سازد . در اين صورت می تواند واقعيات هستی را بخوبی درک نمايد و انسان عاقل و عاشق با فعاليت مستمر خود می تواند به تجلياتی دست يابد که ديگران از فهم آن عاجزند .  بنابر اين عاقل عاشق خودرا از قيد و بندهای نفس و زنجير طبيعت محض رها می سازد  . و ديگران را نيز به عشق واقعی دعوت می نمايد.

      روی خوبت آيتی از لطف برما کشف کرد        زان زمان جز لطف و خوبی نيست در تفسيرما 

      شرح بيت

      چهره زيبايت نشانه های از صفا و مهربانی را بر ما، آشکار نمود . بعد از آن زمان جز مهربانی و نيکی چيز در بيان ما وجود ندارد ،  اگر خويشتن را از آلودگيها و رزايل بيشمار نفسانی مبری سازيم و جان خود را از عوامل آلوده کننده و مخرب صيقل دهيم .  با روحی پاک و سازنده  آنچه که هست مورد شناسائی و ارزيابی قراردهيم زيبائی و جمال معشوق را خواهيم ديد .  و نشانه های عشق و معرفت لايزال الهی در وجود ما شعله ور خواهد گشت ،  و به مقامات عالی در جهان هستی دست خواهيم يافت ، که نيل به آن مقامات در بعد جسمانی امکان پذير نيست .  زيرا که جسم خاصيت خاص خودرا دارد  . و آنچه که برای عالم خاکی آفريده شده است قادر است خصوصيات مربوط به طبيعت محض را در ک نمايد ،  و از اسرار مافوق آن محروم خواهد ماند ،  و برای کشف حقايق بايد خويشتن را از خاکدان طبيعت نجات دهيم و با خودسازی و تزکيه معقولانه و منطقی ، تا  توانائی صعود به مراحل عالی حيات را دارا باشيم و به رموز عالم هستی و هدف از خلقت موجودات را پی ببريم  . آری سالهاست که دل ما می تپد ،  و نيروئی در ذات ما جرقه می زند  ، ومارا به دنبال چيزی سوق می دهد  . گوئی که در اقيانوس بيکران هستی چيزی گم کرده ايم و برای يافتن آن مداوم در تلاش و تکاپو هستيم  ، و انتظار وصال آن را می کشيم ، زمان را در آتش عشق او بدين منوال سپری می سازيم .

      با دل سنگينت آيا هيچ درگير د شبی          آه آتشناک و سوز سينه شبگيرما 

      شرح بيت

      آيا تابحال شبی در کنجی نشسته ای ،  و مشغول راز ونياز با خالق منان شده ای ،  و با سوز و گداز خاص بسوی معبود شتافته ای  ، و معنی و مفهوم عبادت را بخوبی درک نموده ای ،  در آن هنگام چه حالی برايت رخ داده است ،  و چه لذتی از رازو نيازهای شبانه احراز نموده ای ،  شيرينی و حلاوت آن چگونه بود ،  منظور از گرفتگی دل چيست ،  چگونه دل انسان می گيرد ،  و بخاطر چه چيزی  آتشی در درون انسان زبانه می کشد ، مگر انسان در اين دنيای هستی چه می خواهد و به دنبال چه چيزی است ،  معنی اشکها و سوزها و داغهای درونی انسان چيست ،  آری انسان موجودی است حقيقت گرا ،  از يک مبدءئی بريده شده و به اين عالم خاکی افتاده است ،  در اين عالم غربت بدنبال جايگاه واقعی خود می گردد ، و دلش می خواهد هرچه زودتر به اصل خودش به پيوندد ،  در اين دنيای فانی ملول و دلتنگ است .  او ابديت و زندگی جاويدانی را بيشتر از همه چيز می پسند .  و آه های آتشين او بخاطر جدائی از معشوق است ،  و روزها و شبهايش در غم فراق معشوق سپری می گردد . دل غمناکش برای معشوق خالصانه می تپد و پيوسته منتظر لحظه وصال است.

      تير آه ما زگردون بگذرد خافظ خموش          رحم کن برجان خود پرهيز کن از تيرما 

      شرح بيت

      در پيرامون ما افراد و اشيائی و جود دارند که ما از آنها غافل هستيم  ، و نتوانسته ايم به واقعيت وجودی آنها پی ببريم  ، و هرگز  در مورد آنها تفکر و انديشه ننموده ايم ،  چه بسا اشياء معتبر و مفيدی برای ما هستند . ولی ما به آنها بی اعتنا هستيم و ممکن است در بين ما انسانهای وارسته و با فضيلتی وجود داشته باشد و ما آنهارا نشناسيم. وفقط قيافه و هيکل ظاهری آنهارا مشاهده کنيم و خبری از باطن آنها نداشته باشيم و اگر از آن انسانها غافل باشيم و بخاطر حفظ منافع زودگذر خود به آنها اجحاف کنيم ، بنابراين آنها با قيافه مظلومانه ، مارا نظاره گر خواهند شد و لب به اعتراض نخواهند گشود  . ولی در درون غصه خواهند خورد و امکان رهائی از تير آه سوزناک آنها  ، برای ما مشکل خواهد شد ، درست است که آنها انسانهای آزاده و با تقوايند و از حقوق خود خواهند گذشت و مارا مورد غفو وبخشش قرار خواهند داد و لی اگر از غفلت درونی بيدار شده و اندکی در امورات مربوطه تفکر و تعقل نموده باشيم از عذاب درونی رنج خواهيم برد.

       

       


       


       


       


       


       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

        
       

 

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :