ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥

 

ازدرون ندايی می آيد و به دنبال گم شده ای می گردد، به سيرخود درعالم هستی ادامه می دهد درهرکجا که می رود اندکی توقف می کند و به ذرات آن می نگرد ، و درچگونگی وجود آن تفکر و تامل می کند . انگار در پديده های موجود نظم خاصی وجود دارد و هيچ کدام از آنها بيهوده خلق نشده اند و درخلقت هريک از پديده ها هدف خاصی وجود دارد و آنچنان با همديگر هم آهنگی دارند که بيننده را به حيرت وا می دارد درگوشه ای نشيمن اختيار کردم از نزديک به آب درون آبشارنگريستم موسيقی حاصل از امواج آب گوشم را به نوازش درمی آورد به زيبايي های موجود در اطراف خود نظاره گربودم همه چيز زيبا و دوست داشتنی بود نمی توانستم از يکی بگذرم چونکه وجود تک تک آنها روحم را آرام می کرد ، اضطراب و پريشانی و دغدغه های تصنعی ايجادشده در عالم مادی را از وجودم می زدود تصورم فقط برای يک چيز بود به دنبال کشف مجهولی بودم که برايم ناشناخته است احساس عجيبی داشتم ، درذره ذره سلولهای بدنم لرزش خاصی وجود داشت گاهی اوقات احساس خستگی می کردم درد ناشی از خستگی مرا رنج می داد مهار اين رنج و کربت برايم غير ممکن بود و مداوای آن با امکانات موجود غير قابل تصور بود ولی چاره ای نداشتم به جز اينکه همه چيز را تحمل کنم . تحمل رنج و عذاب هم در اين راه از شيرينی خاصی برخورداراست .

جان من سهل است جان جانم اوست          دردمند و خسته ام درمانم اوست

ادامه ......                                                              برگشت به صفحه اصلی

 

     
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :