ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

غزل هشتم

 

 

ساقيا برخـــيز و ددرده جـــام را     خاک برســــرکن غـم ايام را

 ساغـــر مــــی برکفم نه تا زبـر      برکشم اين دلق ازرق فـــام را  

گرچه بدنامــيست نـــزد عاقلان      ما نـــمی خواهيم ننگ و نام را  

باده درده چند از ايـــن باد غرور      خاک برســر نفس نافــرجام را  

دود آه ســـينه نــــلان مــن       سوخت اين افــسردگان خام را  

مــحرم رازدل شـــيدای خـود       کس نمی بينم زخـاص و عـام را  

با دل آرامی مرا خاطــرخوشست       کـزدلم يکـبـاره بـــرد آرام را  

نـــنگرد ديگر بــسرو اندرچمن      هرکه ديدآن سرو سـيم اندام را  

صبرکن حافظ بسختی روزو شب        عاقبـت روزی بــيابی کــام را

 لغات:

ساقی: آب دهنده ، کسی که آب يا شراب به ديگری می دهد سقات جمع

ساغر : جام ، پياله شرابخواری

سوخت : ماده سوختنی ، آنچه بسوزانند

سينه : استخوان بندی بالای شکم انسان که پستانها روی آن قراردارند به معنی پستان هم می گويند

 سرو: درختی است مخروطی شکل برگهايش باريک و دراز بشکل سوزن و هميشه سبزاست و بلنديش تا 20متر ميرسد و آن را سرو سهی و سرو ناز و زاد سرو هم گفته اند در عربی سرو می گويند

 شيدا : آشفته ، عاشق ، شيفته ، شيدائی : آشفتگی ، شيفتگی

 عاقل : دانا ، هوشيار

 سخت : دشوار ، ضد آسان ، سفت ضد نرم ، سست به معنی بخيل و خسيس هم می گويند

خاک : آنچه طبقه ظاهری زمين راتشکيل داده گياهان و درختان را ميروياند به معنی زمين و کشور هم می گويند

 خاکسار : خاک مانند ، مانند خاک ، و کنايه از آدم فروتن و افتاده و خوارو ذليل

 خيز : امر به برخاستن . ايستادن ، برخيز به معنی خيزنده هرگاه پس از کلمه ديگر درآيد مثل سحر خيز

 شب خيز : حاصل خيز ، سبک خيز و نيز به معنی جست ، جهش و نيز به معنی بلندی ، ارتفاع ، بلندی طاق يا ديوار در ساختمان

خاص : برگذيده ،يگانه ، ويژه ، منفرد ، ضد عام

 خاطر : آنچه در دل گذرد ، انديشه ، قلب ، ضمير ، خواطر جمع ،خاطره : ضمير ، انديشه ، خيال، يادبود ، يادگار

 جام : پياله ، ساغر

 خام : ناپخته ، نارس ، نا آزموده ، چيزی که در آن دستکاری نشده ودرحالت طبيعی آن تغييری نداده باشند ، پوست دباغت شده ، به معنی کمند هم گفته شده

 غم : حزن ، اندوه ، انده ، غموم جمع

 غرور: فريفتن ، بيهوده اميدوارکردن ، به چيزی بيهوده و باطل طمع بستن ، در فارسی به معنی کبرو نخوت و خود بينی هم می گويند

 ايام : روزها جمع يوم

 ازرق : کبود ، نيلگون ، آبی ، کبود چشم ، زاغ چشم

 افسردن : پژمرده شدن ، سرد شدن ، يخ بستن ، منجمد شدن ، دلسرد شدن ، فسردن هم می گويند

 افسرده : فسرده : پژمرده ، يخ بسته ، دلتنگ ، افسردگی : دل تنگی ، پژمردگی

 اندام : تن ، بدن ، جسم ، قد ، قامت ، عضو بدن ، عضوی که ظاهر باشد ، به معنی قاعده و روش صحيح ،اندام دادن : آراستن ، نظم و ترتيب دادن

 سيم : شيم ، جمع اشيم به معنی خالدار ،شيمه : خلق و خوی ، طبيعت ، عادت

 می : باده ، شراب ، شراب انگوری ، نوشابه الکلی

 محرم : خودی ، خويش ، نزديک

 کف : دست ، سطح درونی ، دست يا پا کفوف جمع

 کام : دهان ، داخل دهان ، سقف دهان ، به معنی مراد ، مقصود ، آرزو

 دل آرام : آرامش دهنده دل ، کسی که مايه آرامش خاطر باشد ، معشوق ، محبوب ، دلبر

 دلق : پوستين ، جامه درويشی

 فام : پساوند که در آخر برخی کلمات در می آيد و معنی گون و گونه ورنگ و مانند می دهد مثل سرخ فام ، زردفام ، سيه فام ، لعل فام

 عام : همه را فرا رسنده ، توده مردم ، همگانی ، خلاف خاص

 عاقبت : آخر کار ، فرجام کار ، سر انجام ، پايان هر چيز ،عواقب جمع

 

ساقيا برخيز و درده جام را          خاک برسر کن غم ايام را

شرح بيت:

 ساقی جام می را بياور و غمهای روزگاررا از ذهن خود بيرون نما ، در دنيای کنونی با پيشرفت علم و دانش و گسترش روز افزون دستاوردهای ناشی از آن برای انسان رفاه نسبی بوجود آمده است و آدمی بخاطر رسيدن به رفاه  وآسايش مادی به فعاليتهای گوناگونی می پردازد و ار طرق مختلف برای احراز امتيازات لازمه و بهره برداری مطلوب از آن واردميدان مبارزه می گردد، عده ای از افراد مرفه به رعايت حقوق ديگران و اجرای عدالت پشيزی ارزش قائل نيستند و به منظور کسب ثروتهای باد آورده و نيل به آخرين ساخته های تکنولوژی خودرا به آب وآتش می زنند ، متاسفانه بذر کينه ودشمنی درقلوب اينگونه افراد کاشته می شود ، ومقام انسانی خويش را به فراموشی می سپارند و بخاطر منافع مادی ناعادلانه خود به جنايتها و قتل های سوزناکی متوسل می شوند ، و اضطراب و پريشانی تمام و جود اينگونه افراد را فرا می گيرد و عملکرد غلط اينها ديگران را به غم و اندوه می اندازد در اينگونه جوامع به اصطلاح متمدن چهره هاافسرده و غمگين است ، نشاط و شادابی جای خودرا به اخم و کينه داده است پس چاره چيست ؟ و چگونه می توانيم معضلات ناشی از خصومتها و کينه هارا از بين ببريم ؟ اگر دوستار آن هستيم که اجتماع سالم و شادابی داشته باشيم بايد به ارزشهای نامعقول مادی بی اعتناباشيم و با نوشيدن می ناب حقيقت و جود خويش را از غموم کشنده زندگی مادی نجات دهيم ، و بايد چرخهای علم و تکنولوژی را به سمت هدفهای والای انسانی سوق دهيم و از امکانات لازم بخاطر وصول به حقايق هستی استفاده کنيم ، چه لزومی دارد که خودرا بخاطر زيور آلات کاذب دنيوی به مشکلات غامضی بکشانيم و زندگی را برای خودو ديگران به جهنم سوزناکی مبدل سازيم چرا به اصل حقيقت توجه نمی کنيم ودر پيرامون فلسفه هستی وهدف آفرينش عميقا تامل و تفکر نمی کنيم و چرا ازعلم و آخرين اطلات عميق بشری بهره های سازنده و مثبت نمی بريم ولی با انتخاب جنبه های منفی آن خود را به سوی نابودی و هلاکت سوق می دهيم.

 

ساغر می برکفم نه تا زبر        برکشم اين دلق ازرق فا م را

شرح بيت:

 پياله شراب رابه دستم بسپار تا لباس درويشی برتن کنم و با پوشيدن لباس نيلگون و رنگارنگ دمی در خود فرو روم تا مشکلات بيشمار حيات مادی را از صفحه ذهن بزدايم و بايد قوه خيال و انديشه خودرا به سوی سازندگی و رشد ونمو هدايت کنم با تامل دقيق درخود به ارزشهای واقعی انسانی خود پی ببرم و چگونگی خلقت و آفرينش خودرا درحد اعلا مورد بررسی قراردهم اگر به خويشتن واقف باشم به ارزشهای کاذب مادی بی اعتنا خواهم گشت واگر درچنين مسيری حرکت کنم به حيات واقعی خود که همان حيات معقول است دست خواهم يافت.

گرچه بدنامی است نزد عاقلان         ما نمی خواهيم ننگ و نام را

شرح بيت:

 در نزد کسانی که به تعقل محض اعتقاد دارند سخن گفتن ازعشق و شيفتگی معنی و مفهومی ندارد، و موجب بدنام شدن گوينده می گردد برای توضيح  و تبين بيشتر بيت فوق نياز به تعريف عقل داريم در مرحله اول بايد بدانيم عقل چيست ، و چه چيزهائی را عقلانی می ناميم ، با توجه به تحقيقات بعمل آمده ميتوان عقل را به دونوع تقسيم کرد : عقل محض ، عقل توام با احساس و عشق ، قبل از اينکه به شرح انواع عقل بپردازيم ، نخست بايستی تعريف جامع و کاملی از عقل داشته باشيم ، پس عقل عبارت از مجموع فعاليتهای حساب شده و سنجيده انسان وياموضع گيريها و عملکردهای بجاو منطقی انسان در مقابل حوادث و رخداهای گوناگون است ، و اما منظور از عقل محض چيست ، عقل محض به سلسله فعاليتهائی می گويند که فقط موارد قانونی ومنطقی محض را مد نظر قرارمی دهد ، و آنچه که بامعقولات عقلانی محض سازگاری داشته باشد آن را می پذيرد و با قاطعيت تمام از آن موارد دفاع می کند، و کاری با سرنوشت انسانها ندارد ، مثلا عده ای از سياستمداران برای رسيدن به قدرت مواردی را پيش بينی می کنند، و اگر تفکرات آنها را دقيق ارزيابی کنيم با معيارهای عقل محض سازگار است ، مثلا برای احراز قدرت و سلطه برديگران بايد از راههای گوناگون و از وسايل مختلف بهره ببرند، ولی انتخاب اينگونه راهها و اتخاذ تصميمات مربوطه با سرنوشت انسانها مغايرت دارد، و ضمنا عقل محض کاری با انسان و ظلم و عدل ندارد، وزورمندان و قدرتمندان با پشتيبانی او به هرگونه جنايت و قتلی بخاطر وصول به اهداف شوم خود متوسل ميگردند ، آری عقل محض فقط مقولات خشک و بی روح را مورد بررسی قرارمی دهد ، و پيروان عقل محض به عشاق و دوستداران عشق ومعرفت می خندند، و عملکرد آنهارا مورد استهزاء و تمسخر قرارمی دهند ، و حتی عشاق واقعی را افراد بی کفايت و بی درايت می خوانند ، و تفسير بيشتر در مورد تعقل محض از عهده اين نوشته خارج است ، اکنون به طور اجمال در مورد نوع دوم مطالبی را بيان می کنم . در عقل احساسی متفکر با رعايت کليه قوانين سنجيده شده و با درنظر گرفتن خواسته ها و احساسات وتمايلات عاطفی انسان مواردی را مطرح می کند،  و انگيزه و هدفش اصلاح جوامع بشری است و انسان را موجودی متفکر و عاطفی و عاقل می داند و با متابعت از عقل کامل و يا عقل احساسی و عاطفی فقط به مسائل تکاملی انسان می انديشد و انسانيت را قربانی خواهشهای نفسانی خود نمی کند ، اينجاست که عشاق واقعی بی اعتنائی خودرا به عقل محض نشان می دهند، و به دنبال شهرت و نام نيستند و فقط به رشد و تکامل انسانها می انديشند.

باده درده چند از اين بادغرور          خاک برسر نفس نافرجام را

شرح بيت:

از آن باده ای که انسان را بسوی موارد مهمل و بيهوده می کشاند قدمی را در اختيار نفس قراربده تا عواقب ناپسند آن را بخوبی در يابد ، آری روياها و آرزوهای غيرمعقولانه نفس انسان را از حقايق دور می سازد و با تداعی آنها در ذهن موارد غيرمنطقی ترسيم می گرددذهن آدمی آنچه که واقعيت دارد آن را نمی بيند و نمی پسند بلکه به طرف باطل گرايش پيدامی کند آدمی با پيوستن به خواهشهای متنوع و رنگارنگ نفس به چهره واقعی زندگی نمی نگرد و به انسانيت انسان بی اعتناست چونکه روياها و آرزوهای باطل و ناپسند با قضايا ی واقعی سازگار نيست و برای اينکه خويشتن را از چنگال آرزوها وآمالهای نامعقول نجات دهيم مستلزم اين است که با نفس ستمگر به مقابله برخيزيم بجای نوشيدن شراب مهمل و باطل طبيعی و غوطه ور شدن درزندگی طبيعی باده ناب حقيقت را سرکشيم تا به سرمنزل سعادت برسيم.

دود آه سينه نالان من         سوخت اين افسردگان خام را

شرح بيت:

افراد خام و نارس ناله های سوزناک درونم را درک نمی کنند آنان که از مرحله عبوديت دورند و مهر غفلت بردهان و گوشهايشان نهاده شده است و مسائل جهان هستی را بخوبی تجزيه و تحليل نمی کنند هرگز به راز حيات برين پی نخواهد برد چونکه حيات از ديدگاه آنها معنی و مفهوم ديگری دارد همانا خوردن و خوابيدن و لذيذ جنسی و يا وصول به جاه و مقام و مال ومنال دنيوی از شعاير و اعمال آنهاست و بخاطر رسيدن به اهداف خود به اقدامات خطرناکی متوسل می شوند و در امور جاری زندگی آنها عدالت و آزادگی بی معنی است و آنچنان در غفلت و بی خبری غوطه ورند که هرگز مايل نيستند در خويشتن تحولات و دگرگونی های مثبتی بوجود آورند تا خودرا از افسردگی و خامی به قلل منيع تکامل و رشد سوق دهند روح آنها از رياضت و مبارزه با هوی و هوسهای نفسانی بيگانه است.

محرم راز دل شيدای خود           کس نمی بينم زخاص و عام را

شرح بيت:

شاعر در دوران حيات خود به مقامات و کراماتی دست يافته بود که اسرارهستی را بصورت واضح و عيان مشاهده می کرد و تقريبا در درک واقعيتها ی هستی آنچنان جدی و کوشا بود که مقاومت رقيبان در برابر او سلب شده بود و احدی توانائی مقابله با اور ا در خود نمی ديد و مردم زمانه در فکر تمايلات مادی و گرد آوری ثروت و کسب مقام بودند وآنچنان اعتنائی به عشق و معنويت نداشتند و لذت زندگی را دردنيا و امورات دنيوی تصور می نمودند و گفتار سوزناک و تکان دهنده شاعر را بخوبی نمی فهميدند و زندگی را با آروزوهای طول و دراز خود و بدون هدف سپری می کردند آری اعمال و تفکرات مردم مغاير با ناله های جانگداز شاعر بود لذا کسی را پيدا نمی کرد تا حقايق زندگی را با او در ميان بگذرد حتی خواص هم بخاطر منافع مادی و زندگی دنيوی از درک هدفهای والای هستی و حيات معقول بيگانه بودند.

با دلارامی مرا خاطر خوشست         کزدلم  يکباره برد آرام را

شرح بيت:

دور از اضطراب و دغدغه خاطر مشغول زندگی طبيعی خود بودم. و ازامکانات کافی برخورداربودم .و به جز زندگی معمولی به چيزی فکر نمی کردم .و در آرامش و سکون کامل بسر می بردم ،که ناگهان جرقه ای درخشيد و عشق در وجودم شعله ور گرديد و ديوانه وار بسوی معشوق شتافتم. و آرامش از درونم زدوده شد،از مرحله طبيعی زندگی بيرون آمدم و به مراحل بعدی رشد سوق يافتم . و سوز درون آتش عشق همدم و هم راز من بود و آرامش دنيوی خودرا از دست دادم . وبه گوهر گرانبهای عشق رسيدم بعد از طی نمودن مقدمات عشق به مقامات عالی حيات برين صعود کردم. و به خوشی و لذت واقعی رسيدم برای وصول به تجليات عالی زندگی بايد از همه چيز خود بگذريم و وجود خودرا فدای معبود کنيم اگر در مسيری غيراز اين سير نمائيم به جائی نخواهيم رسيد.

ننگرد ديگر بسرو اندرچمن             هرکه ديد آن سرو سيم اندام را

شرح بيت:

اگر کسی سرو سيم اندام را ببيند، نيازی به سرو طبيعی و چمن ندارد. زندگی طبيعی محض که همان لذايذ مجازی دنياست ، در قبال حيات معقول چندان ارزشی ندارد. آنان که از مراحل سخت نفسانی خويشتن را نجات داده اند و با مجاهدت و تمرين مشکلات ناشی از خود طبيعی را پشت سر نهاده اند، و ضمانت اجرائی خوبی در بارگاه ربوبی برای خويش احراز نموده اند، و حيات معمولی را فدای معشوق کرده اند ، و در اين راه از هرگونه فداکاری و ايثار دريغ نورزيده اند، ودرکشاکش تمايلات نفسانی هوای نفس را کنار نهاده و به معبود خود شتافتند، و شب و روز را در کوی دلبر سپری کرده اند هرگز خودرا تسليم زندگی طبيعی محض نمی نمايند ، برای آنان گرايشهای مادی در مقابل لذايذ بيشمار معنوی پوچ و بی ارزش است ، بنابرين انسان عاقل اسير شهوات کاذب نمی شود.

صبرکن حافظ بسختی روز و شب       عاقبت روزی بيابی کام را

شرح بيت:

اگر به عمل خير و پسنديده ای که توام با عشق و آزادی باشد دست بزنی . بايد سختی ها و مشکلات ناشی از آن را در نظر داشته باشی . و درعبور از تنگنا ها و جاده های باريک و خطرناک صبر و حوصله را نبايد فراموش کنی.  و دربرابر خارها و سنگهای سخت مقاومت و توان خودرا نبايد از دست بدهی.  اگر خواهان فسخت و گشايش هستی . بايد در حال جنبش و تکاپو باشی، و بخاطر رسيدن به هدفهای والای هستی هرگونه تنبلی و سستی را از خود دورسازی و شب و روز را مداوم در فعاليت و کوشش بسر ببری ، اگر کسی دنبال حقيقت است برای او ايستادن و دست نزدن به کار، مفهومی ندارد چونکه احراز موقعيت خاص نياز به پيگيری مستمر دارد . انسان بی حال و بی رمق نمی تواند در کارهای خود موفق گردد، چه رسد به اينکه مافوق طبيعی بودن را انتخاب کنيم، اخذ لحظه وصول به زندگی مافوق طبيعی  منوط براين است که از حيات طبيعی و معمولی خود صرف نظر کنيم و با خواسته هاو تمايلات خود به مقابله برخيزيم،  اگر در مبارزه با هوسهای زودگذر دنيوی اراده و عزمی از خود بروز دهيم عاقبت به مقصود و مراد خود دست خواهيم يافت،  و چرخش روزگار مارا به سوی دلبر و محبوب واقعی خود خواهد برد و سر انجام به سعادت و خوشبختی معقول دست خواهيم يافت.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :