ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
       

 

برخود مشغول بودم دردرون خود سيرو سفر می کردم ، و به پديده های عالم هستی می نگريستم و تمام زيبايي های موجود را از زير ذر بين می گذراندم هرکدام از نمودهای عالم حرفهای زيادی برای گفتن داشتند ، و به زبان بی زبانی اسرار متفاوتی را بيان می کردند ، با مشاهده آن گره بعضی از ابهامات گشوده می شد عجب اوضايي بود ، بلبلان رقص کنان در کنار جويباران مشغول خواندن آواز خود بودند کبوتران هستی نغمات شور انگيز بهشتی  ترنم می کردند . نسيم زيبای بهاری برگهای سرسبز درختان را به لرزش در آورده بود در لابلای آنها انواع و اقسام حشرات موذی مشغول تغذيه خود بودند ، نقاش طبيعت جلوه های زيبايي را ترسيم نموده بود ، من سرگشته و حيران از درون تا برون همه سمع و بصر شده بودم به جستجوی خود ادامه دادم تا واقعيت های هستی را دريابم کاری به کاروان هستی نداشتم ، همچنان به رويای خود سرگرم بودم حالت عجيبی داشتم ، اکسير عشق در وجودم رخنه پيدا کرده بود اما قدرت رفتن به کوی دوست را نداشتم اندکی به پای رفتم دمی به سر ، با اين وجود بازهم سر درگم ، اگر توجهی از او نباشد ما هيچ ايم و هيچ ، درد اشتياق وجودم را می سوزاند گاهگاهی شعله های آن را با خود می ديدم همچنان در خاموش و روشن بود اين روشنايي و خاموشی همانند رقص نور به مسيرخود ادامه می داد راه درازی در پی داشت از ميان دشتها و دمنها و کوههای صعب العبور عبور می کرد ، من ايستاده بودم ولی او درحرکت و جنبش ، با تلاش خود می خواست مرا به همراه خود ببرد او التفاتی به صيد من نداشت ولی من اسير کمند نظر شده بودم تا ببينم دلربای نازنينم چه می گويد ، لحظه ای به شبنم موجود در ميان گياهان و گلها خيره شدم تا اسراراورا در آنجا بيابم ، يافتنی هارا يافتم ولی به مراد خود نرسيدم . مهرم در پی او بود و گوشم با طنين آوايش هم آوا ، منتظر بودم ناگهان از دردر آمد من از خود بدرشدم .

ازدردرآمدی و من از خود بدرشدم         گويي کز اين جهان بجهان دگر شدم

گفتم به بينمش مگرم درد اشتياق         ساکن شود بديدم و مشتاق برشدم

ادامه ....                                                      برگشت به صفحه اصلی

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :