ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥

غزل هفتم 

 

صــوفی بيا که آينـه صافی است جام را      تا بــنگـری صــفای مــی لعل فام را    

رازدرون پـــرده زرنــدان مست پرس        اين حال نيست زاهـد عــالی مـقام را

عنـقا شـکار کس نشــود دام باز چين        کانـجا همـيشه باد بدست اسـت دام را

در بزم دور يک دو قــدح در کش و برو       يعـنی طمــع مــدار وصـــال دوام را

ايدل شباب رفت و نچيدی گلی زعيش        پيـرانه ســرمکن هنــری ننگ و نام را

در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند       آدم بهــشت روضـــه دارالـــسلام را

مارا برآستان تو بـس حــق خدمتست        ای خواجه باز بـين بترحــم غـــلام را

حافظ مــريد جام می است ای صبا برو        وز بنده بندگی بـــرسان شيـخ جام را

لغات:

بزم : جشن و مهربانی ، مجلس عيش و عشرت و باده گساری

صافی : پاکيزه و خالص ، پاک و روشن ، زلال ، بی غش ، درفارسی صاف می گويند و نيز صافی ظرفی را هم می گويند که دارای سوراخهای ريز است ، و در آن برخی از خوردنيها و چيزهای مايع را صاف می کنند،پالايه

صاف : روشنی ، پاکی ، پاکيزگی ، رونق ، خوشی و خرمی

صبا : بادی که از سمت شرق می وزد ، باد برين

صوفی : کسی که پيرو طريقه تصوف باشد ، صوفيه : فرقه ای از مسلمانان که طريقه و مسلک آنان احتراز از خواهشهای نفسانی و اعراض از ما سوی الله می باشد .

می : باده ، شراب ، شراب انگوری ، نوشابه الکلی

مقام : جای اقامت ، جای ايستادن ، جای قدم ، منزلت ، رتبه ، پايه ، جايگاه ، مقامات جمع

مست : کسی که در اثر خوردن نوشابه الکلی از حال طبيعی خارج شده و يا حالت بيهوشی و بيخودی پيدا کرده باشد

مريد : اراده کننده ، خواهنده ، ارادتمند

حال : صفت و هيئت و کيفيت چيزی ، چگونگی ، احوال جمع و نيز حال و حالا و حاليا به معنی اکنون ،زمانی که در آن هستيم

آستان : آستانه ، درگاه ، درگه ، جلو درب ، کفش کن ، مجازا به معنی دربارو بارگاه ستان و ستانه نيز گفته شده

پيرانه سر : زمان پيری ، در حال پيری ، سرپيری

ننگ : عيب و عار ، شرم و حيا ، آبرو ، حرمت ، به معنی زشتی ، رسوائی نيز می گويند

وصال : پيوستن ، به هم رسيدن ، رسيدن به هم

ترحم : رحم کردن ، مهربانی کردن ، برسر لطف و مهربانی آمدن ، رحم داشتن

دام : کمند ، تله ، بند، هر آلت و اسبابی که برای گرفتار ساختن و صيدکردن جانوری بکارببرند

دوام : پايدارشدن ، هميشه بودن ، ثبات و بقا هميشگی

عنقا : مونث اعنق ، زن دراز گردن ونيز به معنی سيمرغ

عيش : زندگانی ، طعام ، خوراک ، خوردنی و آنچه به آن زيست کنند ، خوشگذرانی ، خوشی و شادمانی

دور : گردش ، حرکت کردن چيزی پيرامون چيز ديگر ، گردش سال ، عصر و زمان ، روزگار ، ادوارجمع

 

صوفی بيا که آينه صافی است جام را      تا بنگری صفای می لعل فام را

شرح بيت :

برای دلهای آگاه و بيدار تعريف حقيقت ، شفاف و روشن است چونکه پاکباختگان حريم عشق عين حقيقت را در خويشتن يافته اند بنابراين اگر در خود طبيعی تغيرات ودگرگونی های خاصی بوجود آوريم و عوامل و موانع باطل را از خود دور سازيم ، به حقيقت زلال و شفاف دست خواهيم يافت و بايد خواهشهای نفس اماره را از فيتلر صافی گذرانيد و آنچه که مربوط به دنيا و دنيا پرستی است از وجود خويش برکنيم و حق و حق پرستی را جايگزين دروغ و ريا و خودخواهی ها کنيم در اين صورت باآينه شفاف دل جام حقيقت را خواهيم نوشيد و با نوشيدن جام حقيقت صفای می و مستی را در خود مافوق طبيعی حس خواهيم نمود و روح خودرا برای پرواز در ملکوت اعلی صيقل خواهيم داد ، بلی اين است معنی و مفهوم صحيح زندگی کردن.

رازدرون پرده زرندان مست پرس     که اين حال نيست زاهد عالی مقام را

شرح بيت :

آنان که عمری را سپری نموده اند و درکاری تجربه گرانبهائی را کسب کرده اند وبا بکارگرفتن اندوخته های خود می توانند کار خودرا به نحو احسن و بدون ايراد انجام دهند ، زيرا که در اين کار پخته شده اند واسرار کار موردنظر را بهتر می دانند ومی توانند از راههای باريکی واردشوند و نتايج ثمربخشی احراز نمايند بناب اين اگر انسان عمر خودرا در راه خدمت به مردم و فهميدن احکام الهی و عمل به آن بگذراند بهتر می تواند شيرينی و لذت عمل خودرا درک نمايد و به درجه ای از درجات عالی انسانی نايل گردد، که ديگران از فهم و وصول به آن عاجزند زيرا اسرارهستی و حقايق محض برای کسانی آشکار می گردد که طريق رندی و مستی را اختيار نموده اند ، و بی صبرانه در حال تکاپو و جنب و جوش اند ، اينان رهروان واقعی بشريتند ، چونکه عقل خودرا با عشق و معنويت رشد داده اند و به يقين رسيده اند و رازهای درون پرده برای آنها هويدا گرديده است درک مفهوم هستی ، برای زهاد و متعبدين سنتی غيرممکن است

 

عنقا شکار کس نشود دام باز چين      کانجا هميشه بادبدست است دام را

شرح بيت :

دام باز چين شکار کس نمی شود زيرا او هميشه محافظ دارد پرنده ای که محافظ داشته باشد احدی نمی تواند آن را صيد نمايد ، بنابراين غرايز گوناگونی در وجود انسان نهفته است هرکدام از اين غرايز به فراخور حال خود، انسان را به مسيری سوق می دهند و با قدرت وتکنيک خاصی به فعاليت مشغولند و مسير خودرا تا رشد نهائی ادامه ميدهند ودروجود آدمی بخاطر جلو گيری از انحراف غرايز مربوطه محافظی وجود دارد و عملکرد آن به عهده اراده و تصميم اوست ، انسان می تواند باا لهام گرفتن از قوه تغقل و فهم برين خويشتن را از چنگالهای غرايز درنده و سرکش نجات دهد ،اگر اندکی آدمی برخود بيايد و قوه تعقل و تفکر خودرا بکار اندازد می تواند غرايز سرکش و طغيانگر خودرا مهار سازد . و البته تنها عقل انسان قادر به ستيز و مبارزه با نفس ويرانگر نيست ، بلکه عقل با هم آهنگی فطرت پاک و بدون آلايش و با بکارگرفتن قوانين و دستورات انبيا الهی می تواند انسان را از دامن غرايز ويرانگر و کشنده نجات داده و به سوی قلل منيع رشد و تکامل واقعی که هدف اصلی آفرينش هستی است سوق دهد .  اين است معنی و مفهوم بيت فوق ، نفس سرکش و غرايز طغيانگر نمی تواند انسان را از هدف والای خود باز دارد زيرا وجدان آرام و عقل سليم و فطرت پاک محافظ آدمی است

در بزم دور يک دو قدح درکش و برو       يعنی طمع مدار وصال دوام را

شرح بيت :

درجشن و پايکوبی دهر قدحی در کش و راه خودرا برگزين ، اگر به طبيعت هستی بنگريم و به زيبائی ها و زشتی های ناشی از فعل و انفعالات عالم هستی توجه خاصی داشته باشيم هرکدام از پديده های جهان نکته ها و رازهای نهفته ای با زبان بی زبانی برای گفتن دارند ، از دانه های ريز شن گرفته تا کوههای سر به فلک کشيده و آسمان نيلگون و خورشيد جهان افروز نمودی از واقعيتهای عينی جهان آفرينش اند ، انديشه و تفکر در پيرامون پديده های جهان مسائل زيادی را روشن می نمايد و بايد از ظواهر قضايای مربوطه به انگيزهای آفرينش پی ببريم و خويشتن را جهت شرکت در بزم شور انگيز روزگار مهيا سازيم و زمينه رشد نهائی را در وجودخويش پرورش دهيم تا قدحی از شربت گوارای زندگی بياشاميم و بايد با چشم بصيرت دل را بخوبی باز نموده و وصال دوام را در حيات معقول جستجوکنيم وبخاطر شهوات زودگذر دنيوی خودرا به هلاکت نياندازيم و در غيراين صورت از قافله رهروان جاده تکامل بشری محروم خواهيم ماند.

ای دل شباب رفت و نچيدی گلی زعيش      پيرانه سرمکن هنری ننگ و نام را

شرح بيت :

دوران جوانی که يکی از پر قدرت ترين دوره زندگی آدمی است سپری شد و ورقی از فرصتهای گذشته بدست نياورديم و اکنون که نوبت پيری است نمی توانيم ادعای نام و شهرت داشته باشيم ، اگر انسان قوه عقل و فهم خودرا بخوبی هدايت کند و فرصتهای زندگی را يکی پس ار ديگری بيهوده از دست ندهد و از نعمتهای موجود در اطراف خود به نحو احسن بهره های لازم را اخذ نمايد و استعدادهای درونی خودرا عميقا شناسائی کند و موارد لازم را برای بکار انداختن استعدادهای درونی مهيا نمايد ، و زمينه رشد و پرورش آنهارا برای خويشتن فراهم سازد در اين صور ت می تواند در دوره پيری شکوفائی لازم را درخود پديد آورد و از تجارب کسب نموده شده در دوران شباب برای منتقل نمودن به ديگران بهره های کافی را ببرد بايستی در اصلاح خويش کوشش کنيم و زندگی خودرا بطور مهمل سپری نسازيم و با متابعت از هوی و هواهای نفسانی خويشتن را از گردونه کاروان هستی و بقای ابدی خارج ننمائيم.

در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند    آدم بهشت روضه دارالسلام را

شرح بيت :

درزندگی خالصانه و قاطعانه کوشش و تلاش کن و اين را بدان که خداوند بهشت را جايگاه ابدی آدم (ع) قرارنداده بود و باغهای پراز درختان  رنگارنگ بهشتی برای حضرت آدم باقی نماند بلکه براثر حيله گری ومکر شيطان رانده شده از درگاه ربوبيت حضرت آدم را خداوند از بهشت بيرون راند بحث تحقيقی و دلايل اخراج حضرت آدم از بهشت و علت مکر واغوای شيطان از حوصله اين نوشتار خارج است بلکه می توان چنين گفت: که زندگی دارای معنی و مفهوم است و خلقت در کره زمين بخاطر هدفی صورت گرفته است ،آدمی بايد برای احراز مقام والای انسانيت مراحلی را طی نمايد و از آزمايشات الهی سربلند و سرافراز بيرون آيد و خويشتن را بيهوده غرق در خوشی  های ظاهری دنيا ننمايد و بجای لذتهای زودگذر و آنی ، قوه تفکر و انديشه خودرا پرورش دهد و زمينه نفوذ شياطين را در وجود خود مسدود نمايد زيرا انسان در حال رشد و تکامل است اگر خودرا آلوده نمائيم امکانی برای نمو و رشد نخواهيم داشت و مداوم در حيطه نفسانيت خود مستغرق خواهيم گشت و بايد از سرگذشت پيشينيان عبرت بگيريم و لحظات و فرصتهای گرانبهای عمر خودرا بيهوده از دست ندهيم و زندگی را صادقانه دوست داشته باشيم.

مارا برآستان تو بس حق خدمتست         ای خواجه باز بين بترحم غلام را

شرح بيت :

ما از خادمان درگاه توهستيم با غلام خود مهربانی کن ، مدتهاست که زندگی خودرا وقف خدمت در آستان تو نموده ام و آنچنان در عالم وجود تو ذوب شده ام که امکان جدائی از تو برايم غير ممکن است زيرا تمام اعمال و رفتارو حرکاتم فقط بخاطر رضای توست اگر به طبيعت و زيبائی های آن می نگرم در آن و جود نازنينت را مشاهده می کنم و اگر به قطرات باران و شکوفه های هستی نگاه می کنم به جز تو چيزی را نمی بينم و اگر به جمادات و نباتات و حيوان فکر می کنم در خلقت پيچيده و زيبای آنها تورا می بينم و اگر به انسان و عالم انسانيت می نگرم غرق در حيرتم که چگونه نقاش هستی پيکر زيبای آدمی را ترسيم نموده و چگونه خصلتهای جميل اخلاقی را در وجود انسان پرورش داده و عنصر اراده و خلاقيت و ابتکاررا در وجود او به وديعت نهاده است با مشاهده اين همه دلايل مثبت و سازنده درجهان هستی به چه دليل ازتو ببرم و به غير تو پناه آورم نه ،  هرگز از خادمی درگاه تو دست برنخواهم داشت تا زنده هستم غلام حلقه به گوش آستان توام.

حافظ مريد جام می است ای صبا برو        وزبنده بندگی برسان شيخ جام را

شرح بيت :

حافظ از ارادتمندان شراب ناب است ای صبا از بنده حقير به حضور شيخ شراب حقيقت را برسان حافظ دلسوخته عاشق حقيت ناب می باشد ، و رهروان طريق حقيقت محمدی نيازی به زهد و تقوا ندارند زيرا آنان با آلايش درونی خود از مسير تقوی ظاهری عبور نموده اند و آنچنان ستيزی دروجود خويش ايجاد کرده اند که قدرتهای شيطانی نفس اماره نمی تواند چراغهای روشن حقايق هستی را از وجود آنها بزدايد ، دوستداران حقيقت و پختگان واقعی عشق بعداز سالهاتمرين و ممارست خواهشهای نفس را دروجود خود نابود کرده اند ، و با گزينش راه واقعی زندگی خويشتن را به مرحله جديدی از رشد و تعالی رسانده اند ، و از مسير دامهای گسترده شده توسط نفس شيطانی اماره با موفقيت کامل سربلند بيرون آمده اند ، و با نوشيدن جام می (حقايق هستی ) منتظرانه مشتاق ديدار معبودند آری لذت واقعی زندگی کردن همين است و بس.

 

 

 

 

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :