ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥
       

 

چقدرنصيحت، چقدر پند و اندرز ، خسته شده ام آيا برای اصلاح امور راه ديگری وجود ندارد ، بگذار اندکی به حال خود باشيم و در آب و هوای خاص خود بسر بريم و دمی از قيد و بندهای دنيای فرصت طلب و غارتگر خودرا رها سازيم و به هيچ قانونی پاي بند نباشيم وفقط و فقط به غوغای درون خود پاسخ دهيم ، ببين دردرون خود چه غوغايی برپاست عجب عالمی است می خواهد تمام سدها را بشکند و ازنو عالمی ديگر بسازد می خواهد از بيخ و بن همه چيز را بکند ، و خانه را تخريب کند و منزل نويی بسازد او به تعمير و مرمت اعتقادی ندارد او نمی خواهد مواد فاسد را مجددا احيا کند ، او می خواهد از ريشه بزند و همه جارا صاف و صيقلی دهد و درآن بنای محکم و آسيب ناپذير بسازد ، ديگر از اين ناهمواريها و پيچ و خم ها کاسه صبرش لبريز شده است ، تاکی بايد همينطور باقی بمانيم و هيچگونه تحرکی نداشته باشيم و خودرا مشغول بازيهای تکراری زمانه سازيم چرا بايد فراتر از زمان خود نباشيم ، ما کاری باذهنهای مريض و ويرانگر نداريم و حتی اعتقادی به اصلاح آنچنانی هم نداريم ، کاروان درحرکت است بايد سريعتر خودرا به کاروان برسانيم و ديوانه وار اين مسير را بپيماييم راهی به جز اين نداريم . هرکس توانايی و استعداد رفتن را دارد به مسيرخود ادامه خواهد داد ، آنهايی که غرق در اين دنيای فتنه گر ولی به ظاهر خوش اند از قافله عقب مانده اند و سرانجامشان روبه نابودی است ، آنان که شراب عشق را ننوشيده اند ازحيات چيزی نصيب شان نخواهد شد ، حديث عشق حديث ديگری است ، عاقل واقعی عاشق واقعی است ، درد عشق درد ديگری است اين درد را معالجی نيست ، هيچ طبيبی محرم رازش نباشد ، درد عشق دردمندی ندارد ، اگر دردمند عشق ناله کند آشنای معشوق است ، اگر دوست بداند برعاشق چه می رود ازجفای دشمن و جور رقيب باکی ندارد .

دردی است درد عشق که هيچش طبيب نيست

گردردمند عشق بنالـــــــــد غريب نيست

دانند عاقلان کـــــــــــه مجانين عشق را

پروای پند ناصح و قـــــــــول اديب نيست

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :