ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
       

 

افتان و خيزان به عالم بالا نگريستم ، تصوير وجود تو درذهنم تداعی می کرد ، تورا در همه جا می ديدم درآسمان و درزمين ، درزمزمه آبشاران ، در قطرات ريز شبنم صبحگاهی ، درشکفتن غنچه ها، در سرخی لاله های گلگون ، درموسيقی سحر انگيز گلها و گياهان ، در طبيعت زيبا و دوست داشتنی ، هرلحظه خودم را به تو نزديک می کردم اما تو از من فرارمی کردی و من همچنان به دنبالت می آمدم ولی رخ زيبايت را از من پنهان می کردی نمی دانم چه رازی وجود دارد سر درنمی آورم ، هرچه که باشد از شيرينی و حلاوت خاصی برخورداراست ، چه بهتر که مداوم در فراق تو بسوزم ، لذت زندگی همين است و بس ، اگر سوختن ها نباشد همه چيز تکراری و خسته کننده می شود . اگر ما به گلزاری برويم درآن گلزار گلهای زيبا و متنوعی را خواهيم ديد ، مدتها حيران و مبهوت به آنها تماشا خواهيم کرد تک تک آنهارا از نظر خواهيم گذراند درمرحله اول جذاب و دوست داشتنی هستند بعداز اندکی تماشاکردن برايمان تکراری می شود به دنبال منظره جديدی می گرديم ، اين عمل را مرتب ادامه می دهيم تمام مناظر زيبا را يک به يک می نگريم ، ديگر چيز جديدی وجود ندارد حس تنوع طلبی ما ارضا نمی گردد، دچار افسردگی می شويم ، اين همان راز است که مارا از افسردگی نجات می دهد چون که برای ما مجهول است و ما به دنبالش هستيم ولی او نمی خواهد خودش را آشکار کند اگر چنين باشد همه چيز تمام می شود ، لذت حيات در جستجوی معشوق و انتظار وصال است ، اين سوختنها و شعله های درونی بايد ادامه داشته باشد ، عطش وصال دروجود آدمی زوال ناپذير است ، در هر مکتب و مرامی نيز باشيم اين عطش سوزنده دروجودمان همچنان شعله وراست و بدنبال چيزی می گرديم ، عشق به آن چيز مارا همچنان اميدوارو خلاق نگه داشته است  .

وه که در عشق چنان می سوزم      که به يک شعله جهان می سوزم

شمع وش پيش رخ شاهــد يار      دمبدم شعله زنان مــــی سوزم

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :