ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥

غزل ششم

 

بملازمان سلطان کـــــه  رساند  اين دعارا        که به شکر پادشاهی زنظـــر مران گدارا

زرقيب ديو سيرت به خـــدای  خود پناهم         مگـــر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدارا

مژه سياهت ارکـــــــرد بخون ما اشارت         زفريب اوبينديش و غلط مـــــکن نگارا

دل عالمــــــی بسوزی  چو عذار برفروزی        تواز اين چه سود داری که نمی کنی مدارا

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی         بــــــــه پيام آشنايان بنوازد آشنارا

چه قيامت است جانا که به عاشقان  نمودی         دل و جان فـــــدای رويت بنماعذارمارا

بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خيز         که دعای صبحگاهــــی اثری کند شمارا

لغات :

ملازم : کسی که هميشه با کسی ديگر باشد ، همراه ، نوکر، چيزی که هميشه پيوسته به چيز ديگر باشد

سلطان : حجت ، برهان ، قدرت ، تسلط ، فرمانروائی ، فرمانروا، پادشاه ، سلاطين جمع

شکر : سپاسگزاری کردن ، ثنا گفتن براحسان کسی ، سپاس داشتن ، سپاسگزاری

گدا : نادار، بينوا، کسی که وجه معاش خودرا به رايگان از ديگران طلب کند

 

نظر: نگاه کردن ، نگريستن ، ديد و بينائی ، بصيرت ، فکر و انديشه ، نظربازی : نظرکردن به چهره خوبرويان ، چشم چرانی

رقيب : نگهبان ، پاسبان ، نگاهدارنده ، منتظر ، مواظب ، رقباء جمع

ديو : موجودخيالی و افسانه ای که هيکل او شبيه انسان اما بسيار تنومند و زشت و دارای شاخ و دم بوده

پناه : پناهيدن ، پناه بردن ، پناه آوردن ، به کسی يا جائی پناهنده شدن

ثاقب : نافذ ، سوراخ کننده ، روشن ، تابان ، درخشان

شهاب : شعله ، شعله آتش ، شهاب ثاقب : تيرشهاب ، شخانه ، شعله ای مانند تير که گاهی هنگام شب در آسمان ديده می شود

مدد: ياری ، کمک ، فرياد رسی ، يارو ياور ، فرياد رس

مژه : موی پلک چشم ، مژگان جمع

غلط : شناختن وجه صواب در امری ، خطا کردن درسخن يا حساب نوشتن ، سهو، خطا ، اغلاط جمع

فريب : مکر ، حيله ، خدعه ، نيرنگ ، فريب دادن : گول زدن ، فريب خوردن : گول خوردن ، فريفته شدن

اشارت : نشان دادن چيزی را با حرکت چشم يا انگشت ، رمز گفتن ، به کنايه سخن گفتن ، اشارات جمع ، و نيز اشاره در اصطلاح علم بديع آن است که شاعر با الفاظ و کلمات کم به معنای بسيار اشاره کند.

نگار : بت ، معشوق ، محبوب ، نقش ، تصوير

مدارا : با کسی نرمی و ملاطفت کردن ، به نرمی و ملاطفت کردن ، به نرمی و حسن خلق با کسی رفتارکردن

فروز : فروغ ، تابش ، روشنی ، فروزيدن : افروزيدن ، افروختن ، روشن کردن ، روشن شدن ،درخشان شدن ، فروزش : افروختگی ، روشنائی ، تابش

نسيم : باد ملايم ، هوای خنک ، جريان ضعيف هوا که جهت وزش آن در مواقع مختلف تغيير می کند

صبحگاه : بامداد ، با مدادان ، اول روز ، اصباح جمع

پيام : پيغام ، خبر، سخنی

اميد : آرزو، چشم داشت

جرعه : آن مقدار آب يا مايع ديگر که به يک دفعه و يک دم آشاميده شود

عذار: موی گوشه پيشانی ، بناگوش ، گونه ، رخسار

قيامت : برانگيخته شدن پس از مرگ ، رستاخيز

 

به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را      که بشکر پادشاهی زنظر مران گدارا

شرح بيت :

بايد به همراهان سلطان کسی خواسته مارا برساند ، که بخاطر قدرت و تسلط پادشاهی از نظر خود گدايان را دورمکن ، قدرت و تسلط برجهان هستی مخصوص خداوند متعال است بنابراين اشخاص نمی توانند براشيا وانسانها سيطره داشته باشند ، و هرکس و يا هر شی به تناسب توانائی و قدرت خود می تواند برديگری  غلبه نمايد منظور اين نيست که گدايان و ناداران بخاطر وصول به دارائی و يامتاع دنيوی از پادشاهان و قدرتمندان  پيروی نمايند و يا به آنها التماس کنند ، اگر کسی چنين انديشه ای داشته باشد نمی توانيم اينگونه اشخاص را در رديف انسانهای آزاده و متعهد قراردهيم ، زيرا که در منطق آزادی و عشق چنين تصوری وجود ندارد بلکه عشق ورزيدن يعنی با قدرتمندان و زورمندان روزگار ستيز داشتن است عشق ورزيدن يعنی اعتقاد به آزادی انسان داشتن است ، عشق ورزيدن يعنی عدالت اجتماعی و انسانی را سرلوحه زندگی خود قراردادن است ، پس سلطان در اين بيت به معنی حجت حق است ، حجتی که سرچشمه هستی به او وابسته است و بايد از او درخواست کنيم که به دعاها و خواسته های ما عنايت خاصی داشته باشد ومارا به طرف درست انديشيدن و بسوی خدا دانی نه خداخوانی هدايت نمايد و ديده مارا باز کند و به ما بينائی و بصيرتی عطا کند که در سايه آن بينائی و بصيرت ، بتوانيم حق را از باطل تشخيص داده و خويشتن را به سوی انسانيت و انسان دوستی سوق دهيم.

زرقيب ديوسيرت به خدای خود پناهم        مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدارا

شرح بيت :

می توان چنين گفت : از شرارتهای نفس اماره به خداوند متعال پناه می برم و اميدوارم که خداوند منان در امر مبارزه با هوا و هوسهای نفسانی و لذايذ کاذب جسمانی مرا ياری نمايد ، در غير اين صورت نمی توانم در قبال حرکات مذموم نفس اماره ايستادگی و مقاومت نمايم ، منظور از رقيب ديوسيرت همان خواهشهای شيطانی است که مداوم سد راه تکامل آدمی است انسان را با روياها و آرزوهای بی مورد ومال و متاع تصنعی دنيوی سرگرم می سازد و تفکرات سالم و سازنده را از وجودش سلب می کند اگر خويشتن را سرگرم لذايذ کاذب شيطانی کنيم از پرورش استعداهای ذاتی خود غافل و محروم خواهيم ماند ، بنابراين می توانيم شهاب ثاقب را به امدادهای غيبی يا الهی تفسير نمائيم ،اگر امدادهای غيبی به ياری ما بيايند ما با استمداد وکمک گرفتن از آنها می توانيم خويشتن را از چنگالهای شيطانی نجات دهيم بنابر اين منظور شاعررا چنين نيز می توانيم بيان کنيم که پديده های جهان با يکديگر در تضاد و کشمکش اند و بخاطر رسيدن به رشد و تکامل نهائی باهم در حال ستيزند و هريک از آنها بخاطر زنده ماندن ديگری را از بين می برد و يا از جدال و ستيز آنها پديده ديگری بوجود می آيد .

مژه سياهت ارکرد بخون ما اشارت         زفريب او بينديش و غلط مکن نگارا

شرح بيت :

زيبائی و طراوت و نور خداوندی آنچنان در دل سالک و عارف واقعی نفوذ کرده که اورا از خود بيخود نموده است و آتش درونی خودرا در قالب الفاظ و کلمات نغز و شيوا نسبت به محبوب و معشوق و يا معبود خود ابراز می نمايد بنابراين عشق واقعی در تمام موجودات وجوددارد و ادامه زندگی آنها منوط به عشق است ، و اگر عشق ورزيدن نباشد حيات معنی و مفهوم خودرا از دست می دهد و لکن اين وديعه الهی در انسان شديدتر است ، چنانکه انسان به خاطر رسيدن به معبود دست به آب و آتش می زند و به فراخور حال و برداشت خود از موضوع مربوطه به فعاليت و تلاش خود ادامه می دهد و اگر عشق ورزيدن را از انسان و موجودات هستی سلب نمائيم همه چيز منجمد می گردد پس بايد خطا را از صواب تشخيص دهيم و فريب جاذبه های ظاهری دنيارا نخوريم و پيش از اين شيفته متاع کاذب دنيا نشويم ، و بايد به نگارو معشوق واقعی عشق بورزيم و خويشتن را از هواهای نفسانی برهانيم ، اگر افکار و انديشه های پليد را از اذهان بزدائيم به آرامش واقعی خواهيم رسيد ، و درپرتو چنين آرامش زندگی شيرين و جذابتر می گردددر آن هنگام که اگر حسن و زيبائی معشوق عالم آرا را در ذهن تجسم نمائيم و باديده عميق به آن بنگريم غموم عالم هستی را فراموش خواهيم نمود، و لحظه وصال به معشوق از آمال و آرزوهای هميشگی ما خواهد شد ، و آنچه که برای ما اهميت دارد همانا لحظات آتشين وصال به محبوب و مراد خويش است ، اگر بتوانيم در خويشتن تحولاتی بوجود آوريم و خودرا از آلايشهای منفی درونی پاک سازيم و صلح و صفا و عشق و ايمان را جايگزين ناپاکی ها بنمائيم دنيای ما دگرگون خواهد شد همه چيز چهره واقعی خودرا پيدا خواهد نمود .

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی      تو از اين چه سود داری که نمی کنی مدارا

شرح بيت :

فروزش زيبائی تو دل عالميان را می سوزاند عالميان شيفته جمال تواند در آن هنگام که رخت را از پرده برون می کنی تشنه گان حقيقت را حيران می سازی ،سوختگان طريق وصال با ديدن جمال تو تاثيرعميقی در خويشتن بوجود می آورند و بخاطر تو از همه چيز می گذرند و حيات برای آنها مفهوم و معنی ديگری پيدا می کند و اندکی از عالم ماده می برند و به عالم معنی می نگرند لذتی که از عالم معنی حاصل ميگرددبا هيچ چيز قابل مقايسه و سنجش نيست زيرا تفکرات و انديشه های زيبای معنوی بسيار عميق تر از آن است که اندازهای مادی برای آن تعين شود و با ابزارهای مادی مورد ارزيابی قرارگيرند ،بنابراين سوختن و سوزاندن از فعل و انفعالات اصلی عالم هستی است اگر سوزش نباشد زندگی ارزش واقعی خودرا از دست می دهد برای ادامه حيات بايد سوخت و بخاطر  معشوق بايد از هستی خود گذشت زيبائی و طراوت معشوق به مراتب بهتر از زيبائی و لذايذ کاذب عالم مادی است عاشق بايستی از معشوق بخواهد تا معشوق با او مدارا نمايد و آتش عشق را مداوم در وجود او شعله ورسازد ، زيرا که عاشق شدن کار هرکس نيست ، معشوق رابايد از چشم عاشق نگريست ، افرادی که خودرا با خس و خاشاک آلوده می سازند هرگز نمی توانند در زمره عاشقان واقعی قرارگيرند.

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی      به پيام آشنايان بنوازد آشنارا

شرح بيت :

اميدوارنه زيستن بسيار جالب و فرحبخش است و در پی گم شده خود گشتن و فرجام کاررا جستن يکی از عوامل مهم خوشبختی و سعادت بشری است انسان هميشه با روياهای مثبت و سازنده خود زنده است ، و بخاطر احراز موفقيت و خوشبختی واقعی بطور مداوم تلاش می کند و با آرزوهای واقعی دريچه های پيروزی و فسحت را به روی خود می گشايد و زندگی را شيرين و دوست داشتنی می سازد ، انسان منتظر ، تلاشگر است وپيوسته لحظات وصال به خواسته هايش را در ذهن خود می پروراند و در پی اين  است که نسيم صبحگاهی  برايش از جانب معشوق پيامی ارسال نمايد ، و بخاطر وصال به مراد و محبوب خود سحرگاهان از خواب شيرين بامدادی برمی خيزد و با شنيدن ندای ملکوتی اذان صبحگاهی مشغول راز و نياز با خالق هستی می گردد، و بادريافت پيامی از معبود به آرامش واقعی می رسد، و روح او از آلايشهای مذموم پاک می گردد،آری استماع چنين پيامها موجب نوازش روح آدمی است در چنين مواقع روح دغدغه های مادی را فراموش می نمايد اگر انسان موفق به ايجاد چنين تحولاتی در خودشود و صادقانه به خالقش عشق بورزد هرگز در پيش آمدها و حوادث ناگوار زندگی دچار اضطراب و پريشانی نمی گردد.

 

چه قيامتست جانا که به عاشقان نمودی       دل و جان فدای رويت بنما عذارمارا

شرح بيت :

عشق در تمام موجودات جهان هستی سريان کامل دارد و کل اجزاء جهان هستی با وجود عشق زنده اند اگر عشق را از هستی بگيريم زندگی رو به فنا می رود و موجودی در عالم باقی نمی ماند ، هرکدام از پديده های هستی با زبان و بينش خاص خود به خالق جهان هستی عشق می ورزند و جمادات و نباتات و ساير پديده ها به طرق مختلف مشغول راز و نياز با خداوند هستند در بين پديدهای آفرينش تنها انسان است که از امتياز ويژه ای برخورداراست او اشرف مخلوقات است تنها نماينده واقعی خدا در روی زمين است اگر بخواهيم نماينده واقعی خدا در زمين باشيم مستلزم اين است که باطن را جلا دهيم و با صفات نيکو و پاک آلايش نمائيم و خويشتن را از صفات مذموم و ناپسند مبری سازيم اگر به مقامات واقعی الهی دست يابيم معشوق چهره نورانی خودرا برای ما عيان خواهد نمود و مستغرق در جمال او خواهيم گشت با دلی پاک و آکنده از عشق و معنويت خواهان زيارت چهره زيبای يگانه منجی عالم بشريت هستيم که گاهی اوقات برای خواص و عاشقان واقعی چهره منور خودرا ظاهر نموده و آنهارا از الطاف بيکران الهی بهره مند ساخته است پس برای نيل به مراحل عالی عشق بايد سختی ها و رنجهای رياضت واقعی را تحمل کنيم ، رياضت واقعی به مفهوم بريدن از دنيا و ماديات معقول نيست بلکه مبارزه قاطع با مشکلات زندگی است و سازش نکردن با زورمندان تاريخ است.

بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خيز     که دعای صبحگاهی اثری کند شمارا

شرح بيت :

بار الهی تو از آن می ناب محمدی جرعه ای به حافظ سحر خيز عطا کن ، تا ورد صبحگاهی اثر خودرا بخوبی انجام دهد انسان جوينده حيات معقول با الهام گرفتن از صبح هدف خودرا بخوبی انتخاب می نمايد در وجود انسان فطرت پاکی نهفته است و اگر اين فطرت را از گرد و غبار های مادی پاک سازيم نورمعنويت همه جای مارا احاطه خواهد نمود اگر سحرگاهان از بستر خود برخيزيم و دمی به زيبائی و طراوت صبح نظاره کنيم جلوه های خوب زندگی هدف داررا در آن مشاهده خواهيم کرد در خلوتگه هستی به جستجوی معشوق خود خواهيم پرداخت.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :