ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥

شهرشاد

     

 

عمل به هشدارها

در شهری شهرداری از طريق راديو و تلويزيون روش های امداد و نجات در زلزله را به مردم نشان می داد و موارد ايمنی را به شهروندان توصيه می کرد.

عده ای زيادی فقط آن را می شنيدند ، تعدادکمی از شهروندان نيز به اين توصيه ها عمل می کردند روزی زلزله آمد فقط آن عده ی قليل دانستند که حالا چه بايد بکنند .

توخوبی

رئيس شورای شهری در مصاحبه تلويزيونی شرکت کرد ، او رو به شهروندان کرد و گفت : شهر مثل آينه است هر آنچه به آن نشان دهيد به شما نمايش خواهدداد.

شهر مثل کوه است هر آنچه به آن بگوييد به شما باز پس خواهد داد اگر به آن بگويي توخوبی خواهی شنيد : توخوبی

شهرشاد

روان شناسی از سوی شورای شهر به عنوان شهردار انتخاب شد ، اهالی شهر افسرده بودند شهر آنان بسيار کثيف و ترافيک سنگينی برشهر حاکم بود همه از وضعيت شهر ناله می کردند ولی کسی کاری  برای تغيير آن صورت نمی داد ، شهر دار ابتکار جالبی به کار برد . از اهالی شهر خواست هر روز ساعت 7 صبح ، يک دقيقه ذهن خودشان را از همه چيز خالی کنند و بدون دليل محکم بخندند.اهالی شهر روحيه مضاعفی پيداکردند ، رفتارهای اجتماعی تغييرکرد آن ها نسبت به همديگر مهربان تر شدند روز به روز احساس محبت آن ها به شهر شان بيشترشد و آن به جای استفاده از ماشين با پای پياده می رفتند و يا از سرويس های  عمومی استفاده می کردند ، بعدها اسم  آن شهر به نام شهر شاد تغيير يافت.

نقل از کتاب شهر خوب و شهروند خوب تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ  اول سال 83

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :