ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥

هرکس به فکر خودش می باشد

     

 

من به فکر خودم می باشم و هر اتفاقی که در اطرافم می افتد به من ربطی ندارد من چه کاره ام که به کار مردم دخالت کنم مگر فضولم ، من حق تعرض به زندگی همنوعان خود ندارم هرکس در زندگی خودش آزاد است هرکاری که دلش می خواهد آن را انجام دهد آری من از آزادی کامل برخوردارم هرکاری که دوست داشته باشم می توانم انجام دهم  مثلا  شبها وقتی که از مهمانی ياجايي به منزل بيايم بدون اينکه يواشکی دررا بزنم  وارد منزل شوم با صدای بوق و کرنای ماشينم همسايه ام را از خواب بيدارمی کنم ، اين بهترين هنر من است هرکسی نمی تواند اين هنر را داشته باشد البته هنر ديگری هم دارم در اين نوع کارها تبحر زيادی دارم می توانم صدای يک خواننده ناهنجار را آنقدر بلند کنم  نه تنها در کوچه خودمان بلکه در محله  های اطراف هم شنيده شود و به آن هم افتخار کنم و يا ماشينم را در جلو در ب همسايه پارک کنم و چند نفر از دوستان را در اطراف خود جمع کنم و وسط روز  مشغول شستن آن شوم و خود و همراهان نيز پی د رپی سيگار دود کنيم و ته آن را به فضای سبز درب  همسايه بيندازم کی به کی ! کسی که حق اعتراض ندارد اصلا مزاحمت ايجاد کردن از کارهای مهم من می باشد ، وگاهی اوقات کارهای مذهبی هم می کنم  مثلا بعد از ساعت 12 شب در منزل خودم هيئت عزاداری برپا می کنم می دانيد چقدر به امام حسين (ع) علاقمندم و با شنيدن نام آقا تنم به لرزه  می افتد و در شبها سيستم صوتی بسيار قوی دارم و بايد برايم  نوحه بخوانندو برايم فرقی نمی کند  فرد نوحه خوان صدای زيبايي داشته باشد يا نه ، همسايه بيچاره ام بايد کارهای نا هنجارم را تحمل کند ناگفته نماند که بنده اهل تحقيق و مطالعه  و عمل نيستم ، اين کار ها بدرد من نمی خورد ، ديگر زمان اين حرفها سپری شده است آقاجان به رويد به دنبال پول از هر راهی که دلتان می خواهد آن را در بياوريد البته من حسن های هم دارم در روزهای تاسو عا و عاشورا به اما م حسين احسان می دهم ،  می دانيد در سر سفره من کی ها می نشينند آری ثروتمندان بی رنج، آدم بايد باب خودش را بيابد مگر اينطور نيست .....

حق قضاوت به عهده شما دوستان می باشد

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :