ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥

غزل چهارم

 

صبا به لطف بگو آن غــــــــزال رعنا را      که سر به کوه و بيابان تو داده ای مارا

شکر فروش که عمــــــرش دراز باد چرا       تفقدی نکند طوطــــی  شکر خارا

غرورحسنت اجازت مگـــــر  نداد ای گل      که پرسشی نکنـی عندليب  شيدارا

بخلق و لطف توان کـــــرد صيد اهل نظر       به بند و دام نگيرند مـــــرغ دانارا

ندانم از چه سبب رنگ آشنائـــی نيست       سهــی قدان سيه چشم ماه سيما را

چوبا حبيب نشينی و باده  پيمائــــــی       بياد دار محـــــــبان  باده پيمارا

جز اين قدر نتوان گفت در جما ل تو عيب      که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را

در آسمان نه عجب گـــر به گفته حافظ     سرود زهــــره برقص آورد مسيحارا

لغات:

غزال : آهو

رعنا : مونث ارعن ، زن خودبين و خود آرا ، نادان و سست ، در فارسی به معنی خوش قدو قامت وزيبا

غرور: فريفتن ، بيهوده ، اميد وارکردن ، به چيزی بيهوده و باطل طمع بستن ، در فارسی به معنی کبرو نخوت و خودبينی

عندليب : بلبل هزاردستان ، عنادل جمع

 

شيدا : آشفته ، عاشق شيفته ، شيدائی : آشفتگی ، شيفتگی

اهل نظر : اهل ، شايسته ، سزاوار، اهل نظر : صاحب نظر

سهی قدان : راست و درست ، راست ايستاده ، کشيده ، صفت سرو، صفت قدو قامت

ماه سيما :ماه رخ

حبيب : يار ، دوست ، معشوق ، محبوب ، احبا و احباب و احبه جمع

محبان : گذاردن ، نهادن ، و نيز به معنی هيئت و شکل و طرز ، نهاد ، اوضاع جمع

زهر : واحد زهر ، به معنی شکوفه ، يکدانه شکوفه

 

صبا بلطف بگو آن غزال رعنارا     که سر به کوه و بيابان تو داده ای مارا

شرح بيت:

ای صبا با اظهار لطف و محبت به آن آهوی زيبا ودلفريب بگو ، تو هستی که مارا در کوه وبيابان سرگردان ومتحير ساخته ای ، و برای ديدار چهره نورانی ات لحظه شماری می کنيم ، لحظه ديدار تو برای ما چنان لذت آفرين است که ابراز احساسات آن توسط قلم و بيان امکان پذير نيست ، آنچه که دل احساس می شود گنجايش آن در اين مقوله ناچيز مقدور نمی باشد ، عاشقان و شيفتگان راهت پيوسته در انتظار بسر می برند و آماده اند که در رکاب تو جانفشانی کنند ، در اين دنيای مادی و خطرناک خسته شده اند و تحمل ظلم جباران و ستمگران را ندارند ، ای منجی عالم بشريت بياو با ظهورت جهان را از پرتگاه سقوط نکبت بار نجات ده ، مردم مظلوم و ستم ديده تشنه اجرای عدالت اند ، محرومين و پابرهنگان منتظر احقاق حق اند ، تا کی در سودای عشق تو خواهند سوخت تاکی شاهد محروميت و مظلوميت خود خواهند گشت ، تا کی در چنگان و سلطه شياطين روزگار اسيرخواهند شد ، نمی دانم چرا با مشاهده اوضاع نفرت انگيز جهان کنونی باز هم صبر می نمائی .

 

شکر فروش که عمرش دراز باد چرا     تفقدی نکند طوطی شکر خارا

شرح بيت:

مراد از اصطلاح شکر فروش حديث عشق و معرفت است ، منادی عشق و عرفان ، پيام آور راستين حق و آزادی ، چرا از حال ما دلجوئی نمی کند ، و به چه دليل وضعيت بحرانی مارا مورد ملاحظه و تفقد قرارنمی دهد ماکه از عاشقان واقعی او هستيم به جز درگاه او جائی را نمی شناسيم ، هرجا که برويم سايه او را خواهيم ديد ، و درهرکوی و بيابان نشانه های اورا مشاهده می کنيم به هرسخنی بنگريم سخن اورا شيواتر و بهتر و فصيحتر از آن می يابيم ، کلام شيرين وگوهر بار او شفابخش دلهای مريض و زنگ زده است.

غرور حسنت اجازت مگرنداد ای گل    که پرسشی نکنی عندليب شيدا را

شرح بيت:

زيبائی و جمال باعث ايجاد غرورو تکبر درانسان می گردد، اگر تربيت صحيح و منطقی داشته باشيم به آراستگی ظاهری خود چندان توجهی نخواهيم کرد ، منظور اين نيست که به آرايش و زيبائی خويش کم توجه باشيم و از نظم و ترتيب و بهداشت جسمی بکاهيم و يا به آن اهميتی ندهيم ، بلکه منظور اين است که نبايد بخاطر داشتن ظاهری زيبا به کليه آداب و رسوم انسانی واخلاق فاضله پشت پانهاده وهمه چيز را روبه فراموشی سپاريم ، بنابر اين غرور حسن در اين مقوله به معنی تکبر و عصيان وگردنکشی معشوق نيست لذا از ديدگاه عارف معشوق فردی متکبر و گردنکش نيست و وجود معشوق از اينگونه اتهامات پاک و مبری است بلکه عارف در جستجوی چيز ديگری است او می خواهد از قفس تن رهاشده و به معشوق بپيوندد،او ميل دارد هرچه زودتر از اين عالم تنگ مادی رهائی يافته ، زيرا دنيارا برای خود زندانی تنگ و مخوف تلقی می کند و در اين دنيا پيوسته در غذاب و شکنجه است ، او گل زيبای خودرا دوست دارد و شيفته جمال و نورانيت معشوق است ، تکبر و خود خواهی فقط درعالم مادی مفهوم و معنی واقعی دارد در عالم معنی چنين چيزی ميسور نيست ، معشوق شاعر و عارف از تکبر و خودخواهی پاک است ، بلکه می خواهد اين نکته را ياد آور شود که انسان نبايد مغرور جمال و زيبای ظاهری خود باشد زيرا حسن و جمال زايل شدنی است و آنچه که ماندنی است همانا اخلاق فاضله ، علم و دانش و خدمات برجسته انسانی است .              

بخلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر    به بند و دام نگيرند مرغ دانارا

شرح بيت:

با لطف و شايستگی فراوان می توان صاحب نظر را صيد نمود و دل آن را بدست آورد و مرغ دانارا نمی توان به دام انداخت ، آنان که غرق در هوی و هوسند هرگز نمی توانند به چشمه زلال حقيقت دست يابند بالعکس افرادی که دارای هوش سرشار و بينش قوی و استعداد خداگونه شدن را دارند به دام حيله مکاران و شيادان نمی افتند زيرا که آنان با اعتقاد و اطمينان قلبی کامل راه خودرا برگزيده اند و خويشتن را تسليم جاذبه های دروغين و لذايذ آنی دنيا و دنيا طلبان نمی کنند .

 

ندانم از چه سبب رنگ آشنائی نيست    سهی قدان سيه چشم ماه سيمارا

شرح بيت:

نمی دانم چرا طنازان و زيبا رويان وماهرخان و سياه چشمان ، با ما رنگ آشنائی و رفاقت ندارند ، بخاطر همنشينی و هم جليس شدن با آنان بايد در خويشتن تحوالاتی بوجود آوريم و خودرا با موازين آنها تطبيق دهيم ، و آنچه که در درون ماست آن را از رذايل و آلودگی های دنيوی پاک سازيم و دلهای خودرا با رحم ومروت و شفقت مشحون سازيم و آئين طريقت را پيروی نمائيم و زندگی را بخاطرحيات چند روزه کاذب دنيوی بيهوده تباه نسازيم تا مه رويان و سيه چشمان روزگار مارا پذيرا باشند و با ما طرح دوستی و رفاقت واقعی بريزند.

 

چو با حبيب نشينی و باده پيمائی     بياد دار محبان باده پيمارا

شرح بيت:

وقتی که با دوستان صادق و وفادار و معتقد به آرمانهای حق تعالی نشيمن اختيارکنی به ياد کسانی باش ک حيات خودرا در بطالت و باده گساری و خوشگذرانی سپری می نمايند ، خوشی و خرمی و شادمان زندگی کردن با موازين و معيارهای اسلام راستين و عرفان حقيقی منافات ندارد ، اگر شادی و نشاط آدمی جهت دارباشد باعث رشد و ترقی خواهد گرديد و زمينه ساز سعادت دنيوی و اخروی خواهد شد ولی اگر موارد منفی مدنظر قرارگيرد و انسان بخاطر زندگی چند روزه دنيوی عمر خودرا در کوچه و پس کوچه های شهرو ديار خود به مشروب خواری و باده گساری سپری سازد و عرصه را برای خود و همنوعان خود تيره و تار سازدومسير واقعی زندگی را روبه فراموشی سپارد برتوست که درهنگام خوشی و خرمی با محبان صادق در فکر هدايت افراد منحرف باشی و با اتخاذ تدابير حکيمانه اجتماع را از آلودگی و بزهکاری پاک نموده و سعادت و خوشبختی را به افراد جامعه برگردانی .

 

جز اين قدر نتوان گفت درجمال توعيب     که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را

شرح بيت:

در جمال و زيبائی تو عيب و ايرادی وجود ندارد و روی زيبای تو فاقد مهر و وفاست در رخ زيبای تو نشانی از محبت و وفا ديده نمی شود ، زيبای ، طراوت ، ظرافت ، از تجليات الهی است که در وجود آدمی دميده می شود . اگر اين نعمت به طور صحيح و منطقی مورد بهره برداری قرارگيرد شميم دلنواز آن روح همگان را مورد نوازش قرار خواهد داد و انسانها را نسبت به همديگر وفادار خواهد ساخت ، و عطر دل انگيز آن همه جارا احاطه خواهد نمود و فضای هستی را دوست داشتنی و لذتبخش خواهد ساخت پس روی زيبا و رخ زيبا اگر دارای انديشه زيبا و روح دلنواز و اخلاق فاضله باشد ، هديه الهی است که نصيب دارنده آن شده برای اطرافيان نيز خالی از بهره نيست به نظر می رسد منظور شاعر اين است که ، ای دارنده رخ زيبا و ای کمال هستی ، و ای منجی عالم بشريت ، چرا ظهورنمی کنی و مارا از چهره نورانيت بهره مند نمی سازی.

در آسمان نه عجب گربگفته حافظ         سرود زهره برقص آورد مسيحا را 

شرح بيت:

جای تعجب نيست که غزلهای شيوا و دلنشين حافظ در دل آسمانها نفوذ کرده و ستاره زهره و شکوفه های طبيعت را به شور و نشاط و شوق واداشته و مسيحا نفسان با شنيدن غزلهای طرب انگيز خواجه شيراز همانند شکوفه درختان در اثر نسيم بهاری برقص آمده اند شعر نغز و نظم فرحبخش خواجه از قدرت والائی برخورداراست و تاثير عميقی در پيروان طريقت گذارده است بنابر اين زهره را شاعر مظهر شادی و نشاط دانسته و پاکان روزگار را نمونه بارزی مظهر عشق و تقوا تلقی نموده است .

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :