ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
       

 

زباله ساز

مردی عادت داشت که زباله هايش را هميشه به خيابان بريزد ، زن و بچه هايش به او ايراد می گرفتند که مگر شهر محل زندگی مانيست ، چرا آن را کثيف می کنی ، مرد گوشش به اين حرفها بدهکار نبود تا اين که روزی در هنگام رانندگی جک ماشين جلويي که ماشين زباله کش شهرداری بود ، خلاص شد و آن مرد با ماشين خود زيرتللی از زباله قرارگرفت . تقريبا مقدارزباله هايي که روی او ريخته بود با مقدارزباله هايي که او به شهر ريخته بود برابری می کرد.

شهر بهشت

شهرداری روزجمعه را روز بهتر شدن ناميد ، او از مردم شهر خواست در روز جمعه يک قدم برای بهتر شدن شهر خود ، يک قدم برای بهتر شدن زندگی خود و يک قدم برای بهتر شدن روابط همسايگی بردارند . نام اين شهر بعداز مدتی به نام شهر بهشت تغيير يافت که بالای دروازه آن نوشته شده بود : ورود با افکار منفی ممنوع.

شهراز نگاهی نو

فردی می گفت : من سی سال در اين شهر زندگی کردم مثل ماهی که در دريا زندگی کرده باشد ، روزی برحسب اتفاق با فرزندانم به بالای کوهی رفتم که از بالای آن شهر به خوبی قابل مشاهده بود . احساس عجيبی به من دست داد . شهر من مشکلات و نارسايي زياد داشت که من تا حالا متوجه آن نبودم وقتی به شهر برگشتم ، تصميم گرفتم ضمن اينکه با مشکلات موجود زندگی می کنم به شهرداری کمک کنم تا مشکلات شهر را يکی يکی حل کنيم .

پيوند زنجيره ای

در بالای ساختمان شهرداری يک شهر نوشته شده است ، هم چنانکه يک حلقه ی سست کافی است که همه زنجير را پاره کند چه بسا يک شهروند نامناسب احتمال دارد شهری را بدنام کند . کلاهتان را قاضی کنيد آيا شما نقطه ضعفی داريد که شهر تان را به هم بريزد.

نقل از کتاب شهر خوب و شهروند خوب تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 83

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :