ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥

غزل دوم 

 

صلاح کارکجا و من خــــــــــراب کجا     ببين تفاوت ره کــــــــزکجا تا بکجا

دلم زصومعه بگرفت  و خرقـــــه سالوس    کجاست ديــــر مغان و شراب ناب کجا

چـه نسبت است به رندی  صلاح و تقوی را     سماع وعظ کجا نغمـــــــه رباب کجا

زروی دوست دل دشمنان  چــــه دريابد       چـــــراغ مرده کجا شمع  آفتاب کجا

چوکـحل  بينش ماخاک آستان  شماست       کجارويم بفـــــــرما ازين جناب کجا

مبين  بسيب زنخدان  که چاه درراه است      کجا همــی روی ای دل بدين شتاب کجا

بشد کــه ياد ، خوشش  باد روزگار وصال     خود آن کرشمه کجارفت و آن عتاب کجا

قرارو خواب زحافظ طمع مدار ای دوست         قــرارچيست صبوری کدام وخواب کجا

لغات:

خراب : ويران ، تباه ، ضد آباد ، خراب آباد کنايه از دنيا

صومعه : عبادتگاه راهب در بالای کوه ، دير ، خانقاه ، صوامع جمع

خرقه : تکه ای از پارچه ، پاره لباس ،جامه ای که از تکه های گوناگون دوخته شده باشد ،جبه مخصوص درويشان

سالوس : فريب دهنده ، مکار ، حيله گر، رياکار

ديرمغان : صومعه ، جائی که راهبان در آن سکونت و عبادت کنند اديار جمع دير، آتشکده

شراب : آشاميدنی ، نوشيدنی ، اشربه جمع ،در فارسی به معنی می ، باده ، از صفات و تشبيهات شراب : ام الخبائث ، آب تلخ ، آب حرام ، زهر مينا ، توبه سوز، عقيق ناب ، زبان بند خرد ،لعل مذاب ، آتش جام ، آنش سيال ، خون تاک ، خون رز، اشک دختر تاک ، خون خم ، خون کبوتر ، بنت العنب ، آب آتش زای ، آب آتشين ،

سماع : شنيدن ، شنوائی ، و نيز به معنی آواز خوش ، غنا، سرود ، وجد وسرور

وعظ : پند دادن ، نصيحت کردن ، پند و اندرز

نغمه : آواز ، سرود ، آهنگ ، ترانه ، نوا، نغمات جمع ، نغمه سرا : آواز خوان

رباب : يکی از آلات موسيقی قديم شبيه تار که کاسه آن کوچکتر و فقط دارای دوسيم بوده

کحل : سرمه

آستان : درگاه ، درگه ، مجازا به معنی دربار و بارگاه نيز گفته شده

زنخدان : چانه ،زيرچانه

شتاب : عجله و تندی در کارو حرکت ، چالاکی و سرعت ، تندرفتن ، مقابل درنگ

کرشمه : ناز ، عمزه ، اشاره با چشم و ابرو

عتاب : ملامت کردن ، سرزنش کردن ، خشم گرفتن ، درشتی کردن

طمع : اميد ،آرزو ، حرص و آز ، اطماع جمع

صبوری : صبرکننده ، بردباری ، شکيبنده ، شکيبا

قرار : آرام گرفتن ، جاگرفتن ، پا برجا شدن درجائی ، ونيز به معنی رای و حکمی که درباره مسئله آ امری صادر شود ، به معنی عهد و پيمان نيز گفته شده

صلاح کار کجا و من خراب کجا          ببين تفاوت ره کزکجاست تا بکجا

شرح بيت :

شاعر در ذهن خود خويش را با آنچه که مصلحت است مقايسه می نمايد و چنين تصور می گرددکه وی روش و طريقت خود را با مصلحت و حقايق جداگانه می داند و خودرا سرزنش می کند که راهی که انتخاب کرده با واقعيت منطبق نيست و يا ممکن است در عالم خيال و انديشه افراد را با يکديگر سنجش کند و آنان که راه باطل را گزيده اند پيوسته در بيراهه بسر می برند و عمر گرانمايه خودرا در طريق باطل به هدر می دهند با افرادی که هدف دارند و از فرصتها به نحو احسن بهره برداری می نمايند و لحظات را بيهوده سپری نمی سازند تفاوت فاحشی دارد.

دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس      کجاست ديرمغان و شراب ناب کجا

شرح بيت :

از رهبانيت و گوشه نشينی خسته شده ام و پيوسته به سوی معبود در شتابم و از يکنواختی و حرکات تکراری آزرده خاطر گشته ام و دلم می خواهد در خويشتن تحولات عظيمی بوجود آورم وآلايشهای ظاهری و لباس درويشی را کنارنهاده و بسوی واقعيت بنگرم و درويشی را در چيز ديگری می جويم و می خواهم از کنج عبادتگاه به وادی ديگری پروازکنم اينجاست که شراب ناب به دادم خواهد رسيد و مخلصانه در جستجوی دير مغان هستم تا محبوب خودرا در آن ديار بيابم وبايافتن معشوق به آمال و آرزوهای ديرينه خود نائل خواهم گشت زيرا که زاهدان خودپرست از احوال من بی خبرند و از اين وادی بيگانه اند و نمی داند که من از شراب ناب چه لذتها که نمی برم.

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا 

شرح بيت :

تقوی و پرهيزکاری بارندی و لااباليگری منافات دارد و شنيدن نصايح و اندرزهای خشک با نوای دلنشين عشق مغايرت دارد . در مکتب حقيقت رياکاری و صفات ظاهری ، تظاهر به اسلام و حقيقت نمی کنجد، پيروان واقعی اين مکتب حلاج وار بسوی حق تعالی در شتابند و مسير اينگونه افراد از دروازه تقوی و درستکاری عبور نموده و به جاده های عالی نوارانيت رسيده است در بينش و ديدگاه مکتب عشق تقوی ظاهری چندان جايگاهی ندارد عارفان و سالکان واقعی چنان تزکيه و تطهير نفس کرده اند که خويشتن را به حد اعلای انسانيت سوق داده اند و استماع اندرزهای ظاهری برای اينان پشيزی ارزش ندارد زيرا اينها از نغمات دل انگيز الهی که شاعر آن را به صوت رباب تشبيه نموده چنان مستند که هرگز نمی توانند به حال عادی خود برگردند و در تجليات معنی غرق و مدهوشند ، و آهنگ و نوای شور انگيز رباب ( عشق و انوار الهی ) روح آنان را جلاداده و بخشی از اسرار هستی را برای آنان آشکار ساخته و وصول  به حقايق، زندگی را برای عرفای واقعی شيرين و جذاب نموده است   و آنان پی در پی بسوی معبود و معشوق خود در غليان اند و هرگز در پيمودن اين راه خسته و رنجور و ناتوان نمی شوند.

زروی دوست دل دشمنان چه دريابد     چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

شرح بيت :

قلوب دشمنان حقيقت آنچنان آلوده به رذايل و پستی است که به ظاهر رخ زيبای دوست را ( آثار و نشانه های آفرينش ) مشاهده می کنند ولی از درک حقايق هستی عاجزند زيرا چراغی که از خود روشنائی ندارد نمی توان آن را با نور آفتاب مقايسه نمود ، دلهائی که با پليديها و ناپاکی ها آلوده اند هرگز نمی توانند رموز هستی را دريابند بخاطر وصول به جانان بايد خودرا از رذايل و آلودگی ها مبری سازيم و خيال و انديشه های ناحق مادی و دنيوی را در وجود خويش نابود سازيم تا بيداری و آگاهی شامل حال ما شود و بايد دل را از مردگی و کاهلی نجات داد و با نور هستی مزين ساخت و به روح خود صفا و جلا بخشيد چه بسا هستند افرادی که غرق نعمتهای ظاهری دنيا شده اند و عمر گرامی را در مسير باطل و بيهوده و درکلوبها و سرگرمی های کاذب سپری می نمايند و از واقعيتهای زندگی غافل می مانند و اهداف حيات را بخوبی درک نکرده اند و چنين تصور نمودند که با رسيدن به جاه و مقام و مال و منال دنيوی می توانند به گم شده خود و يا به رفاه و آسايش برسند در حاليکه مستغرق غفلتند ،و نمی دانند که آسايش و آرامش خاطر در رسيدن به معشوق است نه در کاخهای سر به فلک کشيده دنيوی و در اوج قدرت سياسی و مادی ، و برای وصال به معشوق بايد دل خودر ا شست و با الهام گرفتن از روشنائی آفتاب منزل دل خودرا نورانی سازيم و عاطل و باطل زندگی را سپری نسازيم که عاقبت خوبی ندارد و مارا از نيل به تکامل و جاده های سعادت و خوسبختی باز می دارد .

چو کحل بينش ما خاک آستان شماست    کجا رويم بفرما از اين جناب کجا

شرح بيت :

وجود ما متعلق به شماست پديده آورنده و ايجاد کننده ما شماهستی ، ما از وابستگان درگاه شمائيم و افتخار خادمی و چاکری درگاه شمارا داريم و هرگز از اين ناحيه بيرون نخواهيم رفت و هرکجا برويم در آنجا و جود شمارا لمس خواهيم کرد و هرچه که در عالم هستی مشاهده می شود همه ای اين پديده ها بنحوی به شما ارتباط دارند زيرا شما هستی که به ما حيات بخشيده ای و مارا از عدم و نيستی خلق نموده ايد و ما ارتباط عميق و تنگاتنگی با آستان شما داريم و علاقه خاصی به آن درگاه داريم و احدی نمی تواند اين علايق و پيوند ناگسستنی مارا نسبت به شما زايل سازد ،مصائب و تلخی روزگار نيز در اين امر نمی توانند دخالتی داشته باشند و ما بخاطر شما از حوادث و سختی های متلون استقبال خواهيم نمود و رنجها و کربتهای زمانه را تحمل خواهيم کرد و وابسته به درگاه توئيم اگر مارا از اين بارگاه ربوبی برانی آزرده و رنجور می شويم زيرا از عشاق حقيقی اين درگاهيم و بخاطر اين آستان زنده ايم مايه اميد و تسلی بخش غمهای بيکران مان توهستی اگر به تو تعلق ندشته باشيم پس بکجا پناه ببريم .

 

مبين بسيب زنخدان که چاه در راه است   کجا همی روی ای دل بدين شتاب کجا

شرح بيت :

به زيبائی و جمال ظاهری دنيا چندان توجهی منما بدين شتاب و تندی به کجا حرکت می کنی اين راه دارای فرازها و نشيبهای بيشماری است و سختی ها و مشقتهای بسياری در آستين دارد با اندک سهل انگاری رونده ، از گردونه خارج می گردد و سالک عاقبت خودرا در گرداب هلاکت و گمراهی می يابد و برای پيمودن اين مسير ( مسير عشق و عاشقی ) بايد از صخره های زيادی گذشت و نبايد مقاومت و صلابت خودرا از دست داد و بايستی از هوی و هوسهای نفس اماره در امان ماند و بايد نيروی خويشتن داری و عاطفه را همچنان در وجود خويش تقويت نمائيم و مبادا فريب و نيرنگ شياطين روزگاررا بخوريم و شيفته زيبائی های ظاهری پری رويان گرديم تااز ماهرخان واقعی غافل بمانيم و خودرا با جاذبه های زودگذر دنيا مشغول سازيم و معنی و حقاطق هستی را از صفحه ذهن بزدائيم و اذهان را با زنگارهای از پيش تعيين شده آلوده سازيم و روز به روز شاهد بيراهه رفتن و گمراهی خود باشيم اميد است که بتوانيم بااتخاذ تصميمات عاقلانه و منطقی و با متابعت از فرامين حق تعالی مزاحمتها و آلودگيهای فريبنده دنيا را از خود دور نموده و به صفوف دوستان واقعی حق پيوسته و روح خودرا با فيوضات معشوق واقعی جلابخشيم .

 

بشد که ياد خوشش باد روزگاروصال   خود آن کرشمه کجارفت و آن عتاب کجا

شرح بيت :

چون که از ايشان يادی شد روزگار وصال برايش خوش و گوارا بادا، خود آن ناز و غمزه و آن کرشمه و عتاب کجا رفته ، آری در آن زمان که عاشق به محبوب و معشوق خود رسيده بود و از تجليات آن بهره ها می جست و نيز شاهد عتابها و کرشمه ها و غمزه های جانانه معشوق بود حالا ديگر لحظه وصال رو به اتمام گشته و خبری از غمزه و عشوه گری نيست پس آن لذتها کجا رفتند بنابر اين عاشق واقعی وقتی که خويشتن را از زنگارها و غبارها ی درونی پاک نمايد و نهاد و سرشت خودرا برای وصال به معشوق آماده کند بلافاصله معشوق چهره خودرا برای عاشق نمايان خواهد کرد و باناز و کرشمه از عاشق پذيرای خواهدنمود و لحظات ديدار يار برای او لحظه های فرحبخش و شور انگيز است زيرا که معشوق به بالين عاشق آمده و زندگی را برای او شيرين و دلربا ساخته است ، بلی اين عاشق است که زمينه را برای لحظه وصال مهيا کرده و گرنه معشوق را کاری نيست.

قرار و خواب زحافظ طمع مدار ای دوست    قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا

شرح بيت :

عهد و پيمانی که با تو بسته ام بخاطر طمع و آز نيست بلکه صداقت و راستی در ذمه اينجانب است و حاصل تلاشها و زحمات شبانه روزی من است که برای رسيدن و قرب به حق راه طولانی را پيموده ام و گردابهای هولناکی تهديدم کرده و هرگز تسليم آلودگی ها و ناپاکی ها نشدم و عزم و همت خودرا در مبارزه و ريشه کن نمودن خواهش ها ی ناحق نفس خود بکار بستم و با تحمل سختی ها صبر و بردباری را بيشه خود کردم و زندگی را فقط برای معشوق خواستم و گرنه حيات باريچه ای بيش نيست خوردن و خوابيدن ، دفع شهوات ، به جاه و مقام رسيدنها ، و به ديگران حکمرانی کردنها ، بخاطر منافع زودگذردنيوی مطيع بی چون و چرا مستبدان و عارتگران گشتنها ، چه ارزشی دارد ؟ مگر می توان شخصيت و منش واقعی انسانی را با مطاع ناچيز دنيا ( قدرت ، مقام ، پست ، ثروت , .....) سنجيد مگر می شود علم و آگاهی و بينش و بصيرت عميق را با دنيا و ماديات مقايسه نمود اين کجا و آن کجا ، اگر معشوق نباشد آرامش و سکون را در کجا بايد يافت آيا دنيا و حب متعلقات آن پاسخگوی عطش درونی ما خواهد شد ؟ نه هرگز  محال است که با اندوختن ثروت نامشروع و يا حب جاه و مقام بتوان به آرامی زندگی کرد هرچه که بخواهيم اگر به آن برسيم باز هم شعله های آتش درون ما خاموش نخواهد شد زيرا مادر جستجوی چيز ديگری هستيم و خواسته های مورد نظر ما در زيور آلات و خواهشهای ظاهری دنيا نمی گنجد ، پس طمع حافظ برای شهرت و آوازه دنيوی نيست بلکه قرارو صبوری حافظ بخاطر وصال به معشوق است ماهم بايد در چنين راهی گام برداريم تا به مقصود و مراد خود نائل شوئيم.

 

 

 

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :