ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

درشبستان قلبم کوههای سر به فلک کشيده در آغوش ابرهای سفيد گوهر فروزان سما را جستجو می کردند ، اما قامت برهنه آنان را جز جامه ای از برف نپو شانيده بود ، و وجودم از بلادی به بلاد ديگر ره می سپرد تا آن دريای بيکران را که عشقش نامند بيابد تا به هستی خويش از وجود هستی بخش او جاری سازد ، اما اورا جز لبان تشنه زمينی خشک نصيب نبود. شاخه ساران که باد پنجه در ميان گيسوان پرموجشان افکنده بود دست به سوی آسمان دراز کرده بودند تا الهه صبحدم را از ميان معبرگاه نيلگون در ربايند و عصاره وجود را در برگهای زمردين خود جاری سازند اما جز خمودی زمستان سرد نمی يافتند ، گلهای رنگ باخته اين سرزمين را همواره رو سوی فلک می گشودند تا آفتاب فروزان نظری برآنان فکند ، و سرخی از گرمای دلنشين نگاهش گيرند ، اما جز قطره ای شبنم برگلبرگهايشان نمی نشست ، پرستو برفراز دشتستانها بال می گشود تا به ديار عشق رسد و در درگاه زمستان ماوای امن يابد اما آنچه می يافت تنها و تنها شاخه های شکسته سرو بود ، ديرزمانی بود که در پی وجودی بودم که در وجودش می توان هستی يافت در اين جستجوی بی پايان به مانند شب بودم که پرچم ظلمت برستيغ کوه می افرازد و در انتظار طلوع ماه تابان سيه جامه برتن می کند ، چون گلی بودم که چهره خويش را به سوی آفتاب می گشايد ، به مانند کودکی بودم که نگاهش نگاههای پرمهر مادر را جستجو می کند ، بسان زمستان محزون بودم که در فراق بهار آهی سرد از دل برمی آورد ، همچو نسيمی بودم که در انتظار سپيده دمان از ميان شاخه ساران ره می سپارد به هرکه می رسيدم جويای او می گشتم پی آپی افلاک را از فلق تا شفق در می نورديدم تا اورا بيابم اما همواره مايوس می شدم ، گل من در هيچ گلستانی رخ نمی نمود و من غافل اورا در اين خاکدان جستجو می کردم ، به پروانه رسيدم اورا ديدم که عاشقانه در فضای بيکران سرمست از عطر دلپذير گلها بال می گشايد ، مفتون و مجنون ، رقص کنان برفراز گلها از اين سوی به آن سوی می شتافت ، گفتمش آن معشوق کيست که از برايش اين چنين مست گشته ای ، گفت معشوق من هم اويي است که چون شب فرارسد فروغ رخش ظلمت را می ستاند در فداکاری بی همتا است ، وجودش پراز مهر است ، شمع را يکتا گوهر عشق است به کنار شمع شتافتم ، شعله فروزان را ديهيم برسر نهاده بود برسريری گداخته تکيه داشت و قطرات سوزان اشک برگونه اش می غلتيدند، جمالش روحم را شيفته ساخت و اندکی در کنارش دلشاد از اينکه معشوق خويش رايافتم آرام گرفتم . اما ديری نپائيد که با رسيدن اختر صبح در اشکهای خود غرقاب گشت و روشنای خودرا ازمن بگرفت ، با خود گفتم شايد معبود حقيقی اوست که از ورای کوهها به آدمی چهره می نماياند و شمع اين گونه از عشقش شبانگاه می سوزد چندی نيز انوار طلايی آفتاب نوازشگر وجودم شد و گرمی تشعشع اش شراره عشق بردامان قلبم زد ، اما به زودی سايه شامگاهی دامن کشان پيش آمد ونوای آرامبخش الهه شب بگوش رسيد و او دامن خويش را از پهنه آسمان برکشيد ، و در افق خونين در غلطيد ، همانگاه که در مجمر سوزان مغرب پنهان گشت دريافتم که او نيز جاودانه عشق من نبوده است ، انديشيدم که شايد شب آن معشوق بی همتايي است که ماه برچهره اش می تابد و بردامانش ستارگان می درخشند و بوم شبانگاهان را به نظاره جمالش می نشينند ، مفتون و عاشق سر بربالينش گذاردم و زمانی نيز در آغوش او آرامش يافتم ، اما آنگاه که نگاه پاک سپيده دم زمين را نوازش داد و صبح صادق شبنم را برستاک اشجار نشاند او نيز به افقی ديگر شتافت و آن گوهر تابان را به شبنم هديه کرد تا چون نوعروسی برگل بتابد ، شبنم اند ک زمانی معشوق من بود اما اونيز از فراز برگ خود را به پايين افکند و در بحر زمين فروشد ، گفتم شايد آن معبود حقيقی که در جستجويش هستم هما بحر زمين است که شبنم اينگونه در عشقش می سوزد زمين نيز قطره شبنم را نثار شقايق کرد دلشکسته از همه جادريافتم همه پوچ بودند وفانی و من در پی باقی .

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد    وانچه خود داشت زبيگانه تمنا می کرد

 

     
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :