ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥

 

معما

شهری را می شناسم که يک بی سواد در آن شهر وجود ندارد ، جالب است که در اين شهر معتاد هم وجود ندارد و شايد خيلی جالب باشد که در اين شهر افراد سيگاری هم کم پيدا می شود و جالب تر از همه اين که در اين شهر در هر خانه يک معلم وجود دارد وقتی راز موفقيت اين شهر را جويا شدم ديدم اهالی آن شهر مقداری از درآمد خودشان را برای باسواد کردن فرزندان خود و همسايه ها خرج می کنند ، اين شهر در استان آذر بايجان شرقی قراردارد.

رازجاودانه شدن

شهروندی صاحب امکانات فراوان ، برای فروش خانه پدری خود از بالای شهر به پايين شهر آمد . وقتی با مدير بنگاه معاملاتی صحبت کرد ، پيشنهاد خوبی از يک مشتری دريافت کرد ، خواست برای آخرين بار به خانه پدری خود رفته و تجديد خاطره نمايد ، موقع عبور از کوچه ها ديد که نوجوانان و جوانان در کوچه پرسه می زنند و بچه ها در جوی ، آب تنی می کنند درخانه را باز کرد ، حياط بزرگ و معماری سنتی با ساختمان مجلل لحظه ای او را با خود به دوران کودکی برد ، لحظه ای به پدرش فکرکرد که مرد ولی نتوانست آن خانه را به همراه خودش ببرد. با خود گفت : من هم خواهم رفت بدون اينکه بتوانم پول اين خانه را با خود ببرم . فردای آن روز به شهرداری رفت و خانه پدری را برای ساختن فرهنگ سرا به شهرداری هديه داد بالای آن خانه نوشته شد .

(( فرهنگ سرای مهارتهای زندگی))

اين فرد خير پير شده بود . از فرزندانش خواست اورا برای آخرين ديدار به محل خانه پدری ببرند . با کمال تعجب آن محله را نشناخت ، ديگر از بچه هايي که در جوی کثيف شنا می کردند اثری نبود جوانی سر کوچه نايستاده بود . داخل فرهنگ سرا شد ، مدير جوانی که پيرمردرا نمی شناخت به او خوش آمد گفت و اورا به اتاق مدير راهنمايی کرد . مدير فرهنگ سرا گفت : اين فرهنگ سرا توسط فرد خيری 35 سال پيش به شهر داری محل اهدا شده است ، جوانان آن زمان مهارتهای زندگی را بلد نبودند ، محله روز به روز به طرف فساد کشيده می شد و سرنوشت بدی در انتظار بچه های آن محل بود ، آن فرد خودش را جاودانه کرد چون به لطف خدا از طريق اين فرهنگ سرا به جوانان مهارتهای زندگی را آموزش می دهيم .

اشک شوق در چشمان پيرمرد حلقه زد درحالی که دلش می گفت : اين از عنايت خداوند بود.

نقل از کتاب شهرخوب و شهروند خوب تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 83

 

     
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :