ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

با خودم پيمان بستم که ديگر عاشق نخواهم شد ، عشق ورزيدن را کنار خواهم نهاد زيرا عشق سخن های زيادی دارد ، تحمل رنجها و مشقتهای هجران برای عاشق مشکل می باشد چون که وصال يار به اين زوديها امکان پذير نيست ، انتظار کشيدن هم حد و اندازه ای دارد ، پس بايد به کار خود بروم و دست از عاشقی بردارم ، ولی چه کنم وقتی که رخ زيبای تورا در عالم خيال تصور می کنم دگرگون می شوم  آنچه که در تو وجود دارد در من نيست ، من نواقصات زيادی دارم به دنبال رفع آن می گردم ، دلم می خواهد آنها را يکی پس از ديگری از بين ببرم ، کمال را در وجود تو می يابم زمانی که به ياد حديث عشق تو می افتم ناگفته گونه هايم زرد می شود به لرزش می افتم و صبر و تحمل ام را از دست می دهم جفايی که تو در حق من کرده ای از دستت به هيچ دوستی شکايت نکرده ام چونکه جور و جفا برعاشق رسم معشوق است ، لذتی که در جفای معشوق وجود دارد در هيچ چيزی نيست ، آری زود پيمان خودرا می شکنم انگار برای عاشق شدن خلق شده ام ، ترک عاشقی کار من نيست ، عمری است در خيال تو سوخته ام و با هرگونه مصائب و ناملايمات ساخته ام  سختی های زيادی را متحمل شده ام ، ولی تو از من مهجوری نمی دانم چرا لياقت وصال را درخود نمی بينم ، چه معياری برايم تعين کرده ای که من بايد آن را دارا باشم تا رخت را به من نمايان سازی ، من قانع به اين ام که حداقل رخ زيبای تورا ببينم ، همگان به صبوری دعوتم می کنند ، اندرزم می دهند ولی از شعله های درونم بی خبرند ولی با تو انس گرفته ام چگونه می توانم از تو ببرم ، در سرشت من بريدنی وجود ندارد ، بی صبرانه در انتظار لحظه وصالم ....

هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم      همی برابرم آيد خيال روی تو هردم

 

     
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :