ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

مهاجرت

مردی می خواست از شهر خود مهاجرت کند در دروازه شهر به دوستی رسيد که از احوال او جويا شد ، مرد درد دلش باز شد و شروع به بدگويی از همشهر ی های خود که شهر را غير قابل تحمل ساخته اند و اين که بيشتر اهالی مجبور شده اند ترک ديا رکرده و به ساير شهرها بروند دوست آن فرد برگشت و گفت : ای کاش ! اهالی شهر شما به جای تغيير شهر شان ، خودشان را تغيير بدهند . چون با اين طرز تفکر شهرديگری را نيز خراب خواهند کرد .

رابطه لباس و شهر

شهرداری می گفت : شهر مثل لباس آدم است از جانب او حرف می زند.

خاطره ها

پدری خطا ب به پسرش گفت : همين که خودت را می خواهی اهل فلان شهر معرفی کنی ، خاطراتی در ذهن مخاطب ايجاد می کنی ، اهالی يک شهر در بوجود آمدن اين خاطره ها سهيم هستند . من و تو بايد سعی کنيم اين خاطره ها زيبا باشند .

جهانگرد

جهانگردی از شهری ديدن کرد و زمانی که به وطن خود برگشت خاطرات خودرا به صورت کتابی انتشاردادو به هم وطنان خود توصيه کرد حتما به شهر مورد نظر مسافرتی داشته باشند چون اهالی مهربان و صميمی دارد. يک باره اين شهر با هجوم جهانگردان مواجه شد و برای تعدادی بيکار اشتغال ايجاد شد بازار رونق گرفت و شهر توسعه پيداکرد در آن شهر جهانگرد اول فقط با دونفر از شهروندان مهربان برخورد داشت ولی آن را به کل شهروندان تعميم داده بود.

نقل از کتاب شهرخوب ، شهروندخوب تاليف دکتر غلامحسين عدالتی چاپ اول سال 83

 

 

 

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :