ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

مــــلامـــت

 

سرزنشگری ملامتم می کرد ، دلم پر از خون شده بود اختيار خودر ا از دست داده بودم به عالم و آدم می نگريستم ، اوضاع و احوال به گونه ای ديگر بود ، فرقت و تنهايی آزارم می داد ، گويی کسی در اطرافم نبود همه ازمن بيگانه شده بودند . دوستان و ياران در خلوتی ديگر بسر می بردند ، من کجا و ياران با وفا کجا ؟ تيغ برنده روزگار برسرم سنگينی می کرد دشمن جفاکارتير خودرا به سوی من نشانه کرده بود از هرطرف به سويم گلوله های آتشين هجوم می آوردند و همه وجودم را در آتش می سوزاندند، راستی در اين موقعيت حساس چه کار می توانستم بکنم ، قدرت دفاعی خودرا از دست داده بودم ، من و من نوعی قربانی چه چيزی شده ايم ، طغيان و سرکشی هم اندازه ای دارد ، زخارف دنيا چه ارزشی دارد که بخاطر آن اين همه به همديگر می تازيم و حقوق قانونی همديگر را پايمال می کنيم ، مگر چقدر عمر خواهيم کرد به چه چيزی تعلق و دلبستگی داريم ، آيا تعلقات مادی می تواند پاسخگوی نيازها و عطش های درونی ما باشد نمی دانم ، زمانه به جفای خود ادامه می دهد محروميت ها به اوج خود رسيده است ، فقر معنوی خطرناکتر از فقر مادی است ، اگر اعتقاد درونی خودرا از دست بدهيم زندگی را به جز خواب و خوراک چيزی تلقی نخواهيم کرد ، اينگونه انديشيدنها و عمل کردنها باعث می گردد که ما هويت و اصالت خودرا از دست بدهيم و بخاطر نيازهای کاذب دنيوی ملعبه غارتگران شويم ، تاکی با يد اينگونه زندگی کنيم ، متاسفانه در اين دنيای ماتم زده و آلوده به ريا و فريب ، کسی ارزش دارد که قدرت بيشتری داشته باشد ، و ثروت و دارائی از هر طريقی که احراز شده باشد سبب محبوبيت انسانها شده است اگر کسی دارای پست و مقام و ثروت و مال فراوان باشد ، حرف او حرف منطقی و حق تلقی می گرددگرچه از معلومات و تجربه کافی بی بهره باشد .

بادوست باش گرهمه آفاق دشمنند   کو مرهم است گر دگران نيش می زنند

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :