ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
عشق پری رويان      

با ديدن پری رويان و گلرخان دهر طاقت و توانايی ام از دست می رود و آتشی به جان بی قرارم می افتد و از درون عذابم می دهد و مرا به جای ديگر می برد که در آن جا مسائلی وجود دارد که شرح و بيان آن در اين مقال قابل گنجانيدن نيست . ما مشتاق ديدارو وصل ايم ولی هجران آن را نمی پسندد ، هجران گفته های زيادی دارد و سوختن را لازمه وصلت می داند ، ما همچنان به دنبال او با سوز و ساز بيکران در حرکت ايم ولی او ازما می گريزد انگار ما قابل وصل به او نيستيم ، در هرحال فرياد می زنيم ، ناله ها سر می دهيم ، اشک شوق وصال می ريزيم نه گوشش می شنود و نه چشمش می بيند اگر دمی با او خلوت کنيم و دردها و محنتهای خودرا مطرح سازيم پاسخی به جز اين ندارد   ( برای شما خواستار وصال جانان خيلی زود است هنوز پخته نشده ای ) مبهوت و حيرات در اين وادی مانده ام ، اين سرگردانی ها و خواستنی ها همچنان ادامه دارد ، دل می خواهد ولی کسی عطش دل را پاسخ نمی گويد . آری مشاهده می کنم ولی اختيار انتخاب را ندارم ، زمان و لحظه ها می گويند تو هنوز آمادگی برای وصال نداری ، بار الهی در اين فرقت و جدائی چه انديشه کنم ، انديشيدنی نيست بلکه عمل کردنی است ، با سستی و بی ارادگی هرگز نمی سازد، بايد همتی به خرج دهيم.

گفتم ای بوستان روحانــــی      ديدن ميوه چون گزيدن نيست

گفت سعدی خيال خيره مبند      سيب بستان برای چيدن نيست

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :