ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تا ترا جای شد ای سرو روان در دل من      هيچکس می نپسندم که بجای تو بود      

ذره ذره عالم هستی از کوه و دشت و دريا و صحرا و گياهان و جانوران ، گلهای معطر ، امواج بيکران اقيانوسها ، همه و همه مست و مبهوت تواند، هوای ديگر در سر می پرورانند . از جماد بی روح گرفته تا موجودات و نباتات ، جاندار و بی جان ، اهنگ زيبای زندگی را زمزمه می کنند اگر کسی حديث دلبران را بشنود عمری را از تجليات آن بهره مند می گردد . نشانی که در آن رد پای اوست قبله گاه و معبد صاحب نظران می شود ، اگر شور و نشاط عشق در دل کسی جای گيرد صبر و قرار برای او معنی و مفهومی نخواهد داشت . درون او پر از غو غا و هيجان است هيچ جای دلبر و دلدار را براو نمی گيرد ، هر چيز در مکان و جای خود ارزش دارد ، ولی معشوق دلربا در همه جا از ارزش والائی برخورداراست ، آوای شور ونشاط در حيات آدمی جاری می سازد ، با دلدادگی ها و دل بستگی هاست که می توان شعله های آتشين شيفتگی را در سريان وجود خويش تقويت بخشيد ، نهال سرشت انسان با درخت عشق آبياری می گردد و از آن برگهای سر سبز و گلهای معطر و بوئيدنی جوانه می زند ، که رشد و شکوفائی آن سرتاسر هستی را در برمی گيرد ، ما با اين روئيدنی ها و رشد کردنها زنده هستيم ، نيروهای مثبت و ارزنده زيادی داريم ، کافی است که حرکتی به خود دهيم تا خويشتن را از توهمات و افکار مخرب منفی بدور سازيم  آن وقت به مسير واقعی خود می افتيم و تکامل و رشد نهايی را سرلوحه زندگی خود قرارمی دهيم.

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :