ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

جان من با جان تو يکی نيست

     

مثل معروف است که می گويند جان من با جان تو يکی نيست ، دردی که من احساس می کنم سوزی که من در درون دارم تو آن را نداری . دنيای من ، رويای من ، ايده من ، ديدگاه من ، با دنياو رويا و ايده و ديدگاه تو فرق دارد . کسی که مزه عاشقی را نچشيده باشد مفهوم عشق ورزيدن را درک نخواهد کرد ، اگر دلت بخاطر ياری بتپد و روز و شبت با سوختن همراه باشد و دلداری دلت را بربايد می توانی درد من دلسوخته را درک کنی . اگر من فرياد بزنم ، ناله کنم و بگويم چه سوزی در درون دارم تو آن را احساس نمی کنی تو بايد همچون من باشی تا من نوعی را درک کنی ، اگر غم عشق دروجودت رخنه کند غمهای ديگر از وجودت پاک می شوند چرا بايد غموم بيکران را دردل خود نگه داريم و بيهوده خودرا به رنج و زحمت بيندازيم ، بعضی از خواسته های ما با اندک تلاش و مجاهدت وصول شدنی است ، ولی زود از بين می روند بنابراين اگر دوستدار موفقيت و سربلندی هستيم بايستی به دنبال خواسته هايی برويم که برای ما ارزش واقعی دارند و مارا دگرگون می کنند و روحيه شاد زيستن را دروجودمان تقويت می کنند و مارا به مراد خود سوق می دهند ،بديهی است آن خواسته مورد نظر به جز عشق ورزيدن و عاشق شدن چيزديگری نيست . اگر دوست داشتن را بيشه خود سازيم و به دل خود اجازه دهيم تا دلربائی آن را صيد کند آن وقت است که دنيای ما ، محفل ما با دنيا و محفل ديگران فرق خواهد داشت . انگار تازه متولد شده ايم چون دل مان ، وجودمان ، با اوست ، آری تکيه گاه زيبايی در زندگی خود داريم ودر راه تحقق بخشيدن با آرمانهای خود هرچقدر تلاش کنيم و سختی بکشيم احساس خستگی نخواهيم کرد چونکه عاشق هستيم به دنبال محبوب و مراد خود می گرديم . بيابان به بيابان ، کوچه به کوچه ، منزل به منزل ، شهر به شهر ، محفل به محفل ، در جستجوی اوئيم ، هدفی والا و ارزشمند در حيات خود داريم همه چيز برای مان معنی و مفهوم خاصی دارد همه جارا سبز می بينيم هرچه که در پيرامون خودوجود دارد از اوست ، اگر به دريا بنگريم دريا از اوست اگر به صحرا بنگريم صحرا از اوست ، اگر به دختر زيبا و دوست داشتنی نظری بيندازيم آن هم از اوست ، ما هم از او هستيم پس به کجا می رويم چرا از او جدا شده ايم به چه دليل به اين خاکدان افتاده ايم چه رازی وجود دارد که درک آن برای ما مشکل شده است ؟

خبر از عشق ندارد که ندارد ياری        دل نخوانند که صيدش نکند دلداری

 

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :