ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

مست و مدهوش

     

نگارمن ، زيبای من ، باديدن رخت مست و مدهوش می گردم و آنچنان آشفته و پريشانم که از دو عالم بی خبرم ، عهد و پيمانی که با تو بسته ام بخاطر طمع و آز نيست ، بلکه صداقت و راستی در ذمه ام می باشد که حاصل تلاشها و بی خوابی های شبانه روزی ام است . برای رسيدن و قرب به حق راههای طولانی را پيموده ام و گردابهای هولناکی تهديدم کرده ، هرگز تسليم آلودگی ها و ناپاکی ها نشده ام و عزم وهمت خودرا در مبارزه و ريشه کن کردن خواسته های ناحق نفس بکاربستم و تحمل سختی ها و صبرو بردباری در اين راه را بيشه خود کردم و زندگی را فقط و فقط بخاطر تو خواستم به جز خيال تو تصوری در ذهنم نبوده است ، و گرنه حيات بازيچه ای بيش نيست ، خوردن و خوابيدن ها ، دفع شهوات و يا به جاه و مقام رسيدنها و يا بخاطر مصالح دنيوی مطيع قدرتمندان شدنها چه ارزشی دارد ؟ مگر می توان شخصيت و منش واقعی انسان را با مطاع دنيا سنجيد مگر می توان علم و آگاهی و بينش و بصيرت را با دنيا و ماديات مقايسه کرد ، اگر تو نباشی آرامش و سکون را در کجا بيابم ، آيا دنيا و دنيا پرستی پاسخگوی عطش درونی ام خواهد شد نه هرگز ، محال است با اندوختن ثروت نامشروع و يا حب جاه و مقام بتوانم به آرامی زندگی کنم ، هرچه که بخواهم اگر به آن برسم بازهم شعله های درونم خاموش نخواهد شد زيرا که درجستجوی چيز ديگری هستم ، خواسته مورد نظرم در زيور آلات و خواهشهای ظاهری دنيا نمی گنجد ، پس طمع ام بخاطر شهوات و آوازه دنيوی نيست بلکه قرارو صبوريم بخاطر وجود تواست من بايد در چنين راهی حرکت کنم ، به جز در تو دری برايم وجود ندارد. در سرای تو بقدری وسيع و گسترده است که کسی نمی تواند آن را بر روی آشنايان ببندد، درهرجا گرفتاری باشد با ديدن روی تو از قيد و بند رهائی می يابد تا زمانی که زنده هستم و جان درتن دارم از کمند تو باز نخواهم جست مطيع و فرمانبر رای توام ، چونکه انديشه ها و ايده هايم از توست ، اين تو بودی که روحيه نشاط را دروجودم پروراندی و اميد به زيستن را در لابلای رگهايم جاری ساختی ، نگاه من به توست ولی اغيار به خود مشغولند دوستان از می و عارفان از ساقی مستند ولی من از تو مستم .

نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول

معاشران زمی و عارفان زساقــی مست

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :