ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥
       

درقاموس عشق به جز شيفتگی چيزی نيست ، تجليات و شعاع عشق بحدی است که عاشق را به تسليم وادارمی سازد . عاشق واقعی آنچنان از خود بيخودمی گرددکه بخاطر معشوقش از همه چيز می گذرد ، رفتار و حرکات معشوق در هر شرايطی که باشد برای او جذاب و دوست داشتنی است ، اگر لحظه وصال فرا رسد رقص در وجود عاشق شعله ور می گرددولی دوره هجران و فراق برای عاشق بسيار سخت است ، البته شيرينی وصال در پرتو سختی هاست اگر سختی ها و جدائی ها نباشد وصال مفهوم خودرا از دست می دهد از اسرارآفرينش است که انسان عاشق بايستی با کمبودها و مشکلات مواجه شود تا پختگی بوجود آيد بدون آزمون گذر از اين مرحله امکان پذير نيست ، بايد عاشق از آمادگی لازم برخوردارشود و با تحمل سختی ها و مشقتها بتواند ناپاکی های درونی را زدوده و ناخالصی هارا از وجودش زايل سازد در قانون هستی ناخالصی  با خالصی سازگارنيست و هرکدام از اجسام گيرائی و جاذبه خاص خودرا دارند ، بنابراين اجسام نا خالص دردرون خالصی ها جذب نمی شوند و اجسام خالص و پاک نيز با ناخالصی ها نمی سازند ، بخاطر وصال به معشوق عاشق بايد خويشتن را از رزايل و آلودگی ها پاک نمايد تا مورد پذيرش معشوق قرارگيرد احراز رضايت معشوق درسايه تلاش و کوشش است و اين عمل خود به خود بوجود نمی آيد عاشق بايد صبر و تحمل داشته باشد .

مدتی چون غنچه در خون جگر پيچيده ام

  تا در اين گلزارچون گل يکزمان خنديده ام

     
علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :