ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: علی روحی - جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥
     
     

عاشقم ، عشق ورزيدن را دوست دارم ، شيفته و واله جمال معشوق ام ، زندگی ام در عشق خلاصه شده ، بدون عشق امکان زنده ماندن نيست ، اگر کسی را دوست نداشته باشی حيات ، عالم هستی ، طبيعت ، مناظر زيبا و متنوع برايت بی معنی است ، چونکه اميد نداری ، به چيزی دلبسته نيستی ، آنچه روح را صيقل می دهد و به آرامش می رساند داشتن اميد است ، کسانی اميدوارند که هدف والائی داشته باشند ، اگر طالب مرادی به جز او انديشه ديگری در ذهنت نپرور، رسيدن به او يعنی وصال به همه چيز، اگر آدمی به اوج اعلا پروازنمايد بسياری از مجهولات برای او به معلومات مبدل می گردد، اگر موج انديشه های والا و ژرف در وجودت شعله ور شود ابتکارات زيبا و دوست داشتنی نصيبت می گردد که اغياراز آن بی بهره اند در عالمی سيرخواهی کرد که تصورآن برای افراد معمولی بی مفهوم است درسايه موج در خشان انديشه های والا به سعادت و خوشبختی نايل خواهی شد هرجا سفرکنی پيام گرم و دلنشينت دلهای شيفته را به لرزه در خواهد آورد . در پرتو عشق زندگی برايت معنی و مفهوم خاصی دارد کارهای تو بسيار حيرت انگيز است با يک جرقه آتشين دنيای تو دنيای ديگر است ، در عالم عشق مزايای زيادی وجود دارد که در دنيای کنونی مادی يافتن آن بعيد به نظر می رسد ، عشق انسان را به گونه ای ديگر می سازد ، انسان عاشق بخاطر معشوق از هستی اش می گذرد ، با شنيدن ندای معشوق وجودش دگرگون می گردد، چونکه همه چيز را در او می بيند . عشاق واقعی کسانی هستند که غرق در عشق شده اند ، در ميان انسانها زندگی می کنند و از امکانات دنيوی نيز برخوردارند ولی هم و غمشان در جای ديگر است در عالم مافوق سير می نمايند با علائم ظاهری نمی توان آنهارا از ساير مردم تشخيص داد ورازهای زيادی در درون آنها وجودارد ، آنها به ظاهر زندگی می کنند ولی در باطن می سوزند و از آرامش خاصی برخوردارند ، سوختن آنها بخاطر پول و مقام و ساير جاذبه های مادی نيست ، پول و مقام برای آنها فقط و فقط وسيله ای است برای رسيدن به معشوق ، آنها از ثروت و مقام برای اصلاح امورات مردم استفاده می کنند . بنابراين ماديات مانع رشد و تعالی عشاق نيست ، بلکه عامل اصلی برای رسيدن به هدفهای عالی است .

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :