ندای عشاق
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: علی روحی - دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥

 محنت و غم

محنت و غم تمامی وجودم را فراگرفته است ، خودرا به هرجا می زنم تا از آن رهائی یابم برایم امکان پذیر نمی باشد شعله های آتش درد و رنج آنچنان در درونم پا برجا است که خاموش کردن آن بسیار مشکل به نظر می رسد ، تنها اراده آهنین است که می تواند مرا از این غم جانگداز رهائی طلبد . راستی چرا تفکر و تصورمان منفی است ؟ به چه دلیل به زمین و زمان بدبین شده ام ؟ چرا ازهمه چیز رنج می برم و گفتار هرگوینده ای برایم همچون زهر تلقی می گردد؟ و چگونه می توانم خودم را از این احوال به احوالی دیگر ببرم ؟ آیا واقعا می توانم در وجود خویش تغییراتی بدهم و دیدگاه خودرا به دیدگاهی مثبت و سازنده تبدیل کنم ، چون که عملکردمان را افکارو اندیشه هایمان تشکیل می دهد اگر در اندیشه های خود تجدید نظر کنم همه چیز برایم دگرگون می شود چرا بخاطر افکارپوچ و اندیشه های منفی خودرا به درد سر می اندازم مگر در دنیا کلید تمام بدبختی ها و شقاوتها دروجودم ریشه دوانیده است مگر من انسان نیستم  پس چرا انسانی نمی اندیشم ؟ به چه دلیل از حقایق روگردانم باید شهامت داشته باشم و به گناه خود اعتراف کنم و بادقت تمام رفتارخودرا زیر ذربین قراردهم تا از هرگونه آلودگی ها و ناپاکی ها خودرا مبری سازم تا عشق و شادی را جایگزین غم و اندوه سازم اگر بتوانم چنین تحولاتی را در خویشتن بوجود آورم در آن موقع است که مفتاح جاده های سعادت و خوشبختی بررویم گشوده خواهد شد . نمی دانم چرا عده ای هتک حرمت می کنند و گرفتاریهایی برای انسان درست می کنند و بخاطر منافع چندروزه دنیوی خود همه چیزرا درزیرپای خود له می سازند چرا چنین است چرا به احترام و عزت انسانی پایبند نیستیم مگر چه شده است اینهمه همدیگررا تحقیرمی کنیم و غرورهمدیگررا می شکنیم متاسفانه در این دنیای مذموم کارما به جز این چیزی نیست خدا به داد ما برسد.

علی روحی
عشق اصل خوشی ها و منبع بی کران لذتهاست ، خوشی ها و حالتهائی که از عشق می تراود مانند عشق بی نهایت و فوق تصوراست و مانند عشق هرگز تمامی بدان راه ندارد ، معلول اسباب خارجی نیز نیست بلکه ریشه آن در مزرع جان گسترده می شود و به آب ذوق و هوای معرفت راستین پرورش می یابد آب و هوائی که به جهان غیب پیوستگی دارد و آلوده دود و دم نفس نیست تا گاهی سبز و تر و زمانی خشک و شرند ، باشد ، برگ و بار عشق یا حالتهای متولد از آن از جنس غم و شادی جسمانی نیست بلکه فرعی است مناسب اصل خود و بدین جهت آن را با عوارض نفسانی قیاس نتوان کرد. غم از خود خواهی و طلب زیادت منبعث می گرددانسان غم می خورد و اندوه می برد براآنکه می پندارد که خوشی و منفعتی از دست داده است ، خوشی و منفعت را بدان جهت می جوید که ثمره حیات یا مایه دوام زندگانی است بی خبر از آنکه هر غمی و اندوهی مقدمه و پیش آهنگ مرگ و ضد حیات است ، غم بدن را می کاهد و جان را ملول و رنجور می دارد و آن را آماده انحلال و فرسایش می سازد بدین سبب هر غم و رنجی جزئی از مردن است علاوه برآنکه رنج بردن در گسیختن تعلق است و هرکه تعلق بیشتر دارد سختی و دشواری افزون تری را برعهده می گیرد پس حرص و افزون جوئی به هنگام پیری که فاصله تا مرگ اندک تراست به حکم عرف و عادت و از جهت اخلاق نامطلوب تر است
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :